تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

سـلامم

بالاخره بعد از قرنی خـانواده منو نوشتم ..طبق معمول دوز ندارم این قسمتوش اصلا بامزه نشد =_=

الـینا منو ببخش سر این قسمت رسما کشتوندمت

دخـتر شمسی خـآنمم جهت اطلاعتون محدثست

قسمتای قبلی این داستانو که توی وب نیست همراه یه معرفی درمورد شخصیتا گذاشتم برای دان

Khanevade man 1-4

راستی اگه نظرا درست نشه تعدادش همه پستارو رمزی میکنم فقط رمززو به اون چند نفری که میخونن میدم خیلی جدی بود حرفم افــتضاحه نظـرا :|







خانواده من . قسمت پنجم

مـوقعیت : حـیاط  ( تـلسکوپ... !!  )

الـینا :

بعد از ابرو ریزی دیشب توی خونه ی اقا بزرگ همه اهل خونه خواب بودن منم داشتم یه صفایی به این دوچرخه ی وامونده میدادم با دستمال و شیشه پاک کن افتاده بودم به جـونش

 سخت مشغول بودم که صدای خنده ی بلند زنونه باعث شد کارو بارمو ول کنم بچسبم به حس فضولی چادرمو دور کمرم صفت کـردم و با نهایت سرعت خودمو رسوندم به پشت بوم

صدای خنده از خونه شمسی خانم همسایمون میومد تلسکوپ جــون که روی پشت بوم بود رو برداشتم و شروع کردم دید زدن خونه شمسی خانم

خواستم بیخیال بشم و برم سر کار و زندگیم که نـــاگهان صحنه ی عجـیبی رو دیدم کـریس توی خونه شمسی خانم بغل یه دختره ی نچـسب واستاده بود و داشت باهاش میخندید

در حال حضم اکتـشافات جدیدم بود که بــازم نــاگهان یه دست روی شونم قرار گرفت و باعث شد جیغم بره هوا که نه تنها تمام اهل خونه رو بیدار کرد بلکه کـریسم توجهش به من اونم بالای پشت بوم در حین ارتکاب جرم جلب شد

برگشتم طرف کسی که دسشو گذاشته رو شونم و با نیش باز سه هون مواجه شدم

_ : الـینا خانم شما هم :D

خواستم جوابشو بدم که پام به سیم مــاهواره گیر کرد و رسما از بالای پشت بوم به پایین پرت شدم .. !!!

**********

مـوقعیت : 2 ساعت بعد خـونه ( دختـر شمسی خـانم :| )

مـهرسا :

چـهار زانو روی ایوان نشسته بودم داشتم به اتـنا یـوگا یاد میدادم هـرچند خودم فقط اسمشو شنیده بودم ولی اون که نمیدونست بنابر این هر جنگولک بازی بلند بودم انجام میدادم تا بلکه باورش بشه بلدم یوگا برم =_=

همـون لحظه بود که در حیاط باز شد و وانت چـآنی و یه ایل که ریخته بودم پشت وانت وارد حیاط شدن

 نسیم چادر به دست از وانت پیاده شد و با کمک سانی تخت الـِینارو که حـالا همه جـای بدنش رو گـچ گرفته بودن از پشت وانت بیرون اورد ..عـاقبت رفتن پشت بوم و چشم چرونی همینه  

به محض بیرون اوردن تخت پـارمیدا از پشت وانت بدو بدو به سمت ایوان اومد و با یه حرکت شیک خودشو پرت کرد و نشست تمام صورتش قرمز شده بود و با مجله با شدت در حال باد زدن خودش بود یکی نیست بگه بابا مگه مجبور بودی با این همه ادم بری بیمارستان

به چــند ثانیه نکشید که نــازنین خودشو توی بغلم انداخت و هرچی فین داشت نصیب روسری مبارک بنده کرد و گفت

_ : دیدی چـیشد ..خواهرم بـدبخت شد رفــعت =((

پشت بند این حرف بازم سرش رو توی روسری خراب شده ی من فرو کرد و بازم به ابغوره گرفتن ادامه داد

چند دقیقه گذشت که نازنین رضایت داد دست از سر مبارک بنده برداره که چشمم به تخت الینا افتاد که وسط حیاط بود و افتاب مستقیم توی سرش میتابید ولی هیچکس حاظر نبود بلند بشه و تختو راه رضای خدا هم که شده یه ذره هل بده طرف سایه

تویه یک حرکت فداکارانه از روی ایوان بلند شدم و به سمت تخت حرکت کردم و سعی کردم یه ذره هم که شده حرکتش بده ولی لامصب خیلی سنگین بود اما نـــآگهان سه هون نیدونم از کجا ظاهر شد و اون سر تختو گرفت وکمکم کرد بزارمش توی سایه

بدبخت تمام صورتش قرمز شده بود انگاری سر بلند کردن تخت خیلی بهش فشار اومده بود لبخند خرکی به روش زدم و خواستم برم بشینم که الینا محکم با دست گچ گرفتش یقه ی لباسمو گرفت و منو به سمت خودش کشید

رســما گرخیدم ... :|

اما انـگاری می خواست چیزی بگه که به علت صورتش گج گرفتش فقط یه سری حرف نامفهوم تحویلم میداد سرم رو بیشتر به صورتش نزدیک کردم سعی کردم بفهمم چی میگه

_ : د..دخـتـر..شس..شمـسی..خـآنم..

**********

مـوقعیت : خـونه اقـآبزرگ ( گـآوصندوق...:)) (

الهه :

هی سر جـام وول میخوردم و سعی میکردم اون 4 تا جفت چشمی که بهم خیره شده بودن رو نادیده بگیرم سرم رو به سمت اون رشـید گور به گور شده چرخوندم که بلکه چیزی بگه و منو از دست این نوه های ادم ندیدش نجات بده ولی انگـار نه انگار مثل باد کنکی که بادشو خالی کرده باشن یه گوشه لم داده بود و خر خر میکرد

بالاخره یکیشون که طبق عکسایی که رشید نشونم داده بود میدونستم سانیه به حرف اومد و دستش رو محکم به سمت کمرم نشونه گرفت و رسما هیچ مهره ی سالمی روی کمرم باقی نگذاشت

_ : خـب پس تو دوست دختر اقــا بزرگی

یه کم عقب رفتم تا احتمال هر ضربه ی ناگهانی از طرف سانیو  خنثـی کنم ..لبخند به اصتلاح خجولی به روشون زدم و با صدایی که خودمم به زور میشنیدمش بله ی ارومی گفتم

سانی بر خلاف تمام تصوراتم لبخند گشادی زد و گفت

_ : الـان که دیروقته شبو اینجا میمونی دیگه مگه نه ؟

سعی میکردم فـک پخش شدمو روی زمین جمع کن اب دهنمو قورت دادم فکـر بدیم نبوداا میتونستم همین امشب کـار گـاوصندوقو یه سره کنم هـا هـآ :)))))

به سیم ثانیه نکــشید سانی و خواهرش کیمیا یه تشـک بغل اقـا بزرگ برام پهن کردن و خودشون سه سوته غیب شدن ..و چند دقیقه بعد خـاموشی مطلق

سر جام مدام از این دنده به اون دنده میشدم فـکر اون گـاوصندوق نمیزاشت یه لحظه هم بخوابم دلم می خواست زودتر برم سراغش و از دست این پیرمرد و خـانواده دیوونش راحت بشم

فکـر کنم یه نیم ساعت سر جام وول خوردم تـا این که بالاخره خیالم از خواب بودن تمام اهل خونه راحت شد ..از روی تشک بلند شدم سعی میکردم خیلی نامحسوس راه برم هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که با مخ پـخش زمین شدم

با عصبانیت از روی زمین بلند شدم دماغم بد جور درد گرفتم ف نگاهم روی زمینو میگشت تا چیزی که باهاش برخورد کرده بودمو پیدا کنه بـله پـای اون رشید پیری بود

زیر لب بهش فوحش دادم و با دستم شروع کردم به ماساژ دادن دماغم و بازم به راهم ادامه دادم میدونستم گـاوصندوق دقیقا کجاست پشت تابلوی بزرگی که عکس تمام اعضای اون خـانواده دیوونه رو باهم نشون میداد

سریع خودم رو به تابلو رسوندم و خواستم بزنمش کنار که با تک سرفه ی  یه نفر سه مـتر پریدم بالا فاتحم خونده بود با وحشت به پشت سرم نگاه کردم کـیمیا پشت سرم واستاده بود و با نیشخند نگـاهم میکرد

_: جـای میرفتی ؟

اب دهنم قورت دادم سعی کردم صدام نـلـرزه

الـهه : چـیزه..دستشویی...یعنی می خواستم برم دستشویی..

به دیوار تکیه داد و یه وری نیگام کرد و گفت

_ : منو سیا نکن دخـتر من خودم زغال فروشم اگه دنبال اون پولای توی گاوصندوقی مـتاسف که اینو بهت میگم ولی وقت خودتو مارو تلف نکن جـانم تمام اون ادمایی که توی عکس میبینی به پولای توی اون گـاوصندوق چشم دارن ..در نتیجه اگه یه قرون از اون گاوصندوق گم بشه تضمین نمیکنم سالم بمونی ..هـرچند ارزو بر جوانان عــیب نیست ..

تمام کآخ اروز که چه عرض کنم همون خونه کلنگی توی ارزو هام با این حرفش روی سرم خراب شد کیمیا به سمتم اومد و دستشو روی شونم گذاشت و گفت

_ : بـرو بخواب الـی خواهر اگه می خوای زنده از اینجا بری بیرون بـرو بـرو ..

**********

مـوقعیت : خـونه ( دوست دختر جـون .. :| )


نسیم :

مـیتونستم حس کنم رنگم رفته رفته قرمزو قرمز تر و فاصله چانی باهام زیاد تر میشه نفس عمیقی کشیدم و عکس اون دختر زلیل مردرو از لای دفتر جون بیرون کشیدم و با قیافه خطرناکه به سمت چانی برگشتم

_ : کـجـاست ؟..

چانی به هته پته افتاد و با دستش حیاطو نشون داد

چـانی : چـیزه نسیم ..خانم کـوتاه بیا..بــچست دیگه ..

بازم با اون قیافه چـپن در چـهار به سمتش برگشتم کـاملا سـاکت شد با یک حرکت انتهاری پریدم توی حیاط جـون وسط حیاط واستاده بود و با اون چشای نخدیش نگاه میکرد دلم یه نموره سوخت براش ولی تا بازم چشمم به عکس اون دختر زلیل مرده خورد

تمام احساسات خـالصانه مـادرانمو فراموش کردم

_ : فــقط خدا بهت رحم کنه مگه دستم بهت نـرسه ..

تا اینو گفتـم جـون شروع کرد توی حیاط دویدن منم دنبالش میدویدم حدودا چند دور دور حیاطو متر کردیم که بالاخره پرید پشت تخت الـینا که از صبح که از بیمارستان برگشته بودن هنوز وسط حیاط بود

الـینا از همه جا بی خبر با تنها عضو سالم بدنش که اونم چشماش بود بهمون نگاه میکرد به سمت جون پریدم و تخت الــینا رو به کنار هل دادم و سریع قـبل از این که بتونه در بره یقه ی لباسشو گرفتم و اماده بودم که بزنم توی گوشش که نـاگهان نگاه جون به سمتی که تخت الـینارو هل داده بودم ثابت موند

به سرعت به طرفی که جـون نگاه میکرد برگشتم تخـت الینا با سرعت به طرف حوض حرکت میکرد ... و من تنها کاری که میتونستم بکنم صــلوات فرستادن بود :|





طبقه بندی: خانواده من،
[ دوشنبه 6 مرداد 1393 ] [ 06:11 ب.ظ ] [ K¡M¡ä ]
comment
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :