تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر



سلام..

وااییی.. بالاخره من پارت دوم اینو نوشتم!!
به قولم عمل کردم میریام!!
هییح.. امروزم که تولد خانم خوشگلمونه!!

 تولدت مبارک میریام جونم



اومم.. نمیدونم چی بگم برید بخونید نظرتونو بگید!!
یه حسی دارم!





آها راستی پارت اولش تو این لینک برید بخونیدش!
Miriam's Fiction Part 1
من یه حس عجیبی دارم!
برید بخونید!!






چانیول:

هنوز باورم نمیشد، چطور ممکن بود اینقدر سریع اتفاق بیوفته؟ منو سهون صبح زود با هم اومدیم اینجا تا به این دختر تازه وارد کمک کنیم، کمتر از 5 ساعت از ورودمون به خونه اون..
اون حالش خوب بود، همه چیز حالت طبیعی داشت. باهم یه صبحونه ی کوچیک خوردیم و مشغول کار شدیم. اون مثل همیشه غر میزد که خسته شده اما ..  بدنش اونقدر زخم خورده بود که صورتش به سختی بین اون همه خون دیده میشد، کی میتونست این بلا رو سرش آورده باشه؟؟ کی؟؟

خونه ی خلوت میریام که تا چند روز پیش پرنده هم جرئت نمیکرد اطرافش پر بزنه حالا شلوغ شده بود. عده ی زیادی پلیس بیرون و داخل خونه کشیک بودن. پزشک قانونی با گذشت 2 ساعت از پیدا شدن سهون هنوز اجازه نبود جا به جاش کنن. اونا نتونسته بودن هیچ ردی از خشونت و دعوا پیدا کنن و هیچ اثری به جز رفت و آمد ما سه تا!!

عده ی زیادی از مردم خرافاتی شهر اون بیرون سروصدا راه انداخته بودن که اون خونه نفرین شده ست و واسه خاطر همینه که این بلا سر سهون اومده. راستش جرئت نکردم برم اونجا و پدرو مادر سهون رو که بهشون اجازه نداده بودن وارد خونه بشن ببینم. خود من با این که دیده بودمش هنوز باورم نمیشد.. همه چیز اینقدر سریع اتفاق افتاده بود که ذهنم توان تحلیلش رو نداشت.

صدای آشنایی از بیرون خونه به گوشم رسید: پارک چانیول!! بیا از اونجا بیرون!!
صدای پدرم بود. اما من اجازه نداشتم تا کامل شدن تحقیقات از خونه بیرون برم. رفتم پیش یکی از افسرای پلیس و ازش خواستم به پدرم توضیح بده نمیتونم از خونه بیرون. اون هیچ وقت به حرفایی که راجع به این خونه زده میشد اعتقادی نداشت اما این اتفاق باعث ترسش شده بود. حقم داشت، دوست صمیمی من اینجا کشته..
حتی میترسیدم راجع بهش فکر کنم. سهون!!

ترجیح دادم عوض این فکرا دنبال میریام بگردم. اون بعد از اینکه به سوالای مامورا جواب دادیم رفت داخل خونه و از اون موقع بیرون نیومد. اون اول سهون رو دید، تو انبار خونه ی خودش، نمیتونستم حدس بزنم حالش چطوره.

رفتم داخل خونه، نشسته بود سر صندوق بزرگی که به زور سه تایی جا به جا کردیم و گذاشتیمش توی یکی از اتاقا. در صندوق باز بود، میریام یه کتاب کوچیک رو گرفته بود توی دستش. دور کتاب شاخه های خاکستری که به نظر میومد خیلی محکم باشن پیچیده شده بود.
نشستم کنارش، سرشو بلند کرد و بهم لبخند زد. حالا میتونستم حدس بزنم که اونم هنوز باورش نشده چه اتفاقی توی این خونه افتاده. با چشم به کتاب اشاره کردم و پرسیدم: این چیه؟!
-این مال مادربزرگمه.. البته اونم میگفت که مال مادربزرگشه!!
آروم خندیدم: یه کتاب قدیمی خانوادگی؟!
نفس عمیقی کشید و گرفتش طرفم: نمیدونم، ما هیچ وقت نتونستیم بازش کنیم!!
کتابو گرفتم ازش:  یعنی واقعا هیچ جوری نمیشه بازش کرد؟؟
سرشو تکون داد: هیچ جوری.. حتی یه بار منفجرش کردیم، هیج تاثیری نداشت!!
با تعجب نگاهش کردم: منفجرش کردین؟؟ اون وقت این هنوز سالمه؟
-برای همین اومدم سراغش، این کتابم مثل اتفاقی که امروز افتاد عجیب غریبه.. و مثل خیلی اتفاقای دیگه ای که برای من و خانواده م میوفته!!
دستمو روی بندای محکم دور کتاب کشیدم، به نظر میومد از آهن باشن: همیشه با چیزای عجیب سروکار داری؟؟
سرشو پایین انداخت: همیشه برای من، برای اطرافیام..  به خصوص وقتایی که احساسم از عقلم جلو میزنه. وقتی احساس قوی ای دارم خیلی چیزا اتفاق میوفته، چیزای عجیب..
سعی کردم کمی به اون بندای محکم فشار بیارم تا شاید باز بشن: فقط تو اینطوری هستی؟
-پدرمم همینطوره، اون بهم یاد داد چطور جلوی احساساتم رو بگیرم تا مانع خراب کاری بشه، اما این یه جورایی سخته.. گاهی واقعا دلم میخواد اون چیزی.. هی..
با تعجب به کتاب توی دستم نگاه میکرد: اون..تو چطوری؟!
نگاهی به کتاب توی دستم انداختم بندا از هم باز شده بودم. فشار بیشتری وارد کردم . کتاب کاملا باز شد: تو.. الان با تمام احساست اینو خواستی؟!
به شدت سرشو تکون داد: نه.. نه.. هیچ وقت درمورد این کتاب جواب نداده بود! نه پدرم.. نه بقیه خانواده م!!
با ناباوری به کتاب نگاه میکرد: تو چطور تونستی؟!
-من.. من فقط یکمی زور زدم!!
سریع کتاب رو گرفتم طرفش. حس ترس عجیبی همه ی وجودمو پر کرده بود. چرا من؟!
کتابو ورق زد: این مثل یه دفتر خاطراته!!
-دفتر خاطرات؟!
گرفتش جلوم: ببین هرکدوم از نوشته ها تاریخ داره.. مثلا این 6 آگوست 1405 .. مال خیلی وقت پیشه!!
-آره..
دفترچه رو ورق زد. روزا به ترتیب پیش میرفتن..
گفتم: اینطوری که نمیتونی چیز خاصی توش پیدا کنی.. باید بخونیمشون!
-میدونم.. دنبال یه تاریخ خاص میگردم.. 28 ژانویه ..
-چطور؟!
-خب این رسمه، ما هر سال تو این تاریخ میریم پیش مرده هامون. نه همه، اون کسی که بیشتر از بقیه بهش علاقه داشتیم! تو این چند سال اخیر من همیشه روز 28 ژانویه رو میرفتم پیش مادربزرگم!
-خیلی خب، پس بهتره همونا رو بخونیم!
اون روز تموم خاطرات مربوط به 28 ژانویه رو مرور کردیم. حتی چند روز قبل و بعدشو  اما هیچ چیز عجیبی پیدا نشد.
 خورشید کم کم داشت غروب میکرد و صدای همهمه ی مردم بیرون از خونه کم شده بود. با اومدن شب همه اونجا رو ترک میکردن. میدونستم که پلیسا هنوز اون بیرونن اما سهون رو یک ساعت قبل بردن.

میریام کلافه دفتر رو کنار گذاشت: هیچ نمیفهمم، اونجا هیچ چیز عجیبی نوشته نشده.. جد من یه دختر کاملا معمولی بوده، اون حتی هیچ اشاره ای به اتفاقات عجیب نکرده... با اینکه این تو خانواده ی ما ارثیه!!
دفترو برداشتم و نگاهی بهش انداختم: من هنوز نمی فهمم چطور این میتونه به کشته شدن سهون ربط پیدا بکنه؟!
با جدیت نگاهم کرد و گفت: چون تو هیچ وقت جای من نبودی. جلوی چشمت چیزی که توی ذهنت ساختی برات اتفاق نیوفتاده.. من تمام عمرم درگیر این بودم !!
دفترو بهش برگردوندم: معذرت میخوام من..
-اشکالی نداره، میدونم درکش سخته برات، برای خودمم آسون نیست.. ولی یه حسی بهم میگه یه چیزی توی این دفتر هست..
خندیدم: حسای تو هیچ وقت دروغ نمیگن نه؟!
بلند شدم: نمیخوای چیزی بخوری؟؟ حتی ناهارم نخوردیم امروز!
-چرا.. من میرم غذای ظهرو گرم کنم!
با صدای سرفه ای که شنیدیم هردو از اتاق بیرون رفتیم. افسر پلیسی جلوی در ایستاده بود.
-شماها باید با من تا شهر بیاین، برای یه سری آزمایش!
پرسیدم: چه جور آزمایشی؟
-خونی غیر از خون مقتول تو محل جرم پیدا شده، باید از شما آزمایش بگیریم !!
میریام با شک پرسید: شما فکر میکنید کار ماست؟!
خندید و گفت: به قیافه هاتون که نمیخوره اونقدر حرفه ای باشید ولی ما هم باید کارمون رو کامل انجام بدیم، بالاخره پدرو مادر اون پسر ازمون جواب میخوان!!


رفتیم بیمارستان مرکزی شهر. میریام دفتر خاطرات رو با خودش آورده بود، هنوز امیدوار بود که میشه چیزی مربوط به این اتفاق اونجا پیدا کنه.  اما  من هنوزم نمیفهمیدم که دفترچه ی جد پدریش چطور میخواد به کشته شدن دوست من توی اون خونه ربطی داشته باشه. این چیزی بود که فقط خودش می دونست و من هنوز اونقدر عقلمو از دست نداده بودم که به شایعه ها اهمیت بدم. خیلی چیزا میتونن ساخته ی ذهن خود انسان باشن!!
دکترا اول بدنمون رو چک کردن تا جای زخمی نباشه و بعد ازمون آزمایش گرفتن. باید تا فردا برای اومدن نتایجش صبر میکردیم. منو میریام تا اون لحظه تنها مظنونای پرونده بودیم و باید توی خونه تحت نظر می موندیم!


اون شب میریام تا آخر شب مشغول خوندن بود و حتی صبح روز بعد رو. منم تمام مدت به سوهو اس ام اس میدادم تا از اوضاع شهر و مدرسه خبردار بشم. همه از این که پلیسا منو تو خونه نگه داشته بودن ناراضی بودن و عده ی زیادی هم تنها میریام رو مقصر میدونستن. هیچ نمیفمیدم، یه دختر 17 ساله که تازه به این شهر اومده چه خصومتی با سهون میتونست داشته باشه که بخواد بکشدش!!
تقریبا نزدیکای ظهر بود که بالاخره رضایت داد و سرشو از روی اون دفتر بلند کرد. اومد نشست کنارم و گفت: همشو خوندم!!
-چیزی عجیبی هم پیدا شد؟!
فوتی کرد و دفترو گرفت جلوم: نمیدونم این میتونه عجیب باشه یا نه، ولی آخرین سال تا چند روز قبل از 28 ژانویه پیش رفته و بعد از اون دفتر خالیه!
 دفتر رو ورق زدم. بعد از  چند صفحه ی خالی فقط یه جمله نوشته شده بود: و تا پایان دنیا این نفرین بر مردمان حاکم خواهد بود!!
-پس چطور دیشب اینو ندیدیم؟!
-خب ما فقط دنبال 28 ژانویه بودیم، که آخریش خیلی ازین جا عقب تره!!
-فکر میکنی این جمله که درمورد نفرین گفته همونیه که باعث شده سهون ..
با تعجب پرسید: کدوم جمله؟!
انگشتمو گذاشتم زیر خط اون نوشته: همین دیگه!!
نگاه گنگی بهم کرد: من که چیزی نمی بینم!!
اخم کردم و کلافه گفتم: این خط به این پررنگی اینجاست!
-چانیول.. اونجا چی نوشته؟
جمله رو بلند براش خوندم : و تا پایان دنیا این نفرین بر مردمان حاکم خواهد بود!!
-اما من تو این صفحه هیچی نمی بینم!!
چی داشت میگفت؟ چطور میشد خط به این واضحی رو نتونه ببینه؟؟ دوباره دفترچه رو به عقب ورق زدم: ببین درسته که اینا..
آب دهنمو قورت دادم.. امکان نداشت این اتفاق بیوفته. اون صفحه ها دیگه خالی نبودن. دقیقا یادم بود که تا چند لحظه پیش سفید سفید بودن به خاطر همین میریام مشکوک شده بود اما حالا..
اونام مثل صفحه های دیگه نوشته شده بودن. دوباره ورقش زدم، حتی کنار اون جمله هم پر از نوشته شده بود..
-چی شده؟؟!
-تو اینا رو میبینی؟؟ صفحه های قبل رو نشونش دادم: این نوشته هارو؟؟
-چانیول اینا خالین!
-تا چند لحظه پیش بودن.. اما الان، پر از نوشته ن. من میتونم ببینمشون، مثل اون جمله! اما اون الان فقط یه جمله نیست!!
-چ..چانیول تو تونستی دفترچه ای رو که صدها سال باز نشده بود باز کنی و حالا این!!
نمیدونستم چی بگم. چرا فقط من میتونستم اونا رو ببینم؟! حتی میریام هم نمیتونه؟ چرا من؟!!

همون لحظه یکی از مامورا وارد خونه شد: پارک چانیول؟!!
سریع از جام بلند شد: بله؟!
نگاهی به میریام کرد: پارک چانیول همراه من بیا.. شما خانم میتونی بری بیرون دیگه لازم نیست بمونی!!
میریام بلند شد: یعنی چی؟!
-من نمیدونم، این دستوریه که بهم دادن!
اومد جلو و رو بهم گفت: بهتره بریم زودتر!
نگاه کردم  به میریام کردم که صورتش پر از ترس شده بود : نگران نباش، اتفاقی نمیوفته!
بلند شد و دفترچه رو داد دستم: بخونش، هرچی هست همونجاست!
ازش گرفتم و از خونه بیرون رفتم. تمام طول راه رو فرصت داشتم که بخونمش!

************************

میریام:

هنوز یک ساعت از رفتن چانیول نمی گذشت. نمیتونستم صبر کنم برای برگشتنش. دل توی دلم نبود. اون میتونست صفحه های خالی دفترچه رو بخونه. نمیتونستم  حدس بزم که چی ممکنه اونجا نوشته شده باشه.  رفتم اداره ی پلیس، باید باهاش حرف میزدم اما  بهم گفتن تا فردا اون نمیتونه هیچ کس رو ببینه.  
مدام اون جمله توی ذهنم تکرار میشد: و تا پایان دنیا این نفرین بر مردمان حاکم خواهد بود!
این یعنی شایعه های درمورد نفرین شده بودن اون خونه حقیقت داره. یعنی سهون به خاطر یه نفرین از بین رفته، اما چرا؟ چرا این خونه؟؟ چرا خانواده ی من؟!

ما به تازگی متوجه شده بودیم که همچین ملکی توی این شهر داریم، یه خونه ی قدیمی تو یکی از مناطق خوش آب و هوای کشور. تصمیم داشتیم یه مدت رو اونجا زندگی کنیم.  پدر و مادرم باید برای یه سفر کاری میرفتن، من خواستم این مدتی که نیستن رو بیام اینجا. برای همین بابا یه نفرو فرستاد تا قبل از اومدن من یه دستی به سرو روی خونه بکشه. نقشه داشت تا بعدا خونه رو خراب کنه و یه ویلای بزرگ جاش بسازه اما به اصرار من قبول کرده بود که بذاره با همین طرح قدیمی باقی بمونه!

اما این خونه عجیب بود ، از وقتی اومدم پچ پچای مردم اعصابم رو بهم میریخت و حالا این اتفاق.. اونا منو مقصر میدونستن!!

صبح روز بعد از اداره ی پلیس یه نفرو فرستادن دنبالم. مثل اینکه چانیول خواسته بود باهام حرف بزنه. به محض اینکه وارد اداره شدم مردی با فریاد به طرفم اومد: همینه.. اونه که پسر منو کشته.. خودشه..

چندتا پلیس به زور جلوشو گرفتن. اما اون هنوز داد میزد: اون کشتش و حالا تقصیرو انداخته گردن دوستش.. باید اونو بگیرین، باید مجازات بشه..

پلیسی که همراهم بود سریع منو داخل یکی از اتاقا برد.
چانیول با دستای بسته اونجا نشسته بود و یه پلیس دیگه. نشستم روی صندلی روبروی چانیول. هنوز صدای فریاد های اون مرد به گوش میرسید.
چانیول آروم گفت: اون تازه پسرشو از دست داده، بهش حق بده..
سرمو تکون دادم، به سختی جلوی ریزش اشکامو می گرفتم.

رئیس پلیس گفت: خب چانیول، حالا میریام اینجاست، بهتره حرفی بزنی که منم باورم بشه!!
چانیول: من که بهتون گفتم، حرفای من جوری نیست که شما باورتون بشه.. من خودمم هنوز باورم نمیشه!!
اشکامو پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم:  دفترچه رو خوندی؟!
رئیس پلیس دفترچه رو از کشوی میزش بیرون آورد: تمام مدت به اون صفحه های خالی خیره بود. ما که هرچی آزمایش کردیم هیچی ندیدیم!!
گفتم: فقط اون میتونه ببینه، اون تونست این دفترچه رو بعد از 700 سال باز کنه!
دستی به موهاش کشید: شما بچه ها منو با این حرفای بی سروتهتون دیوونه میکنین.. بگو پارک چانیول، چی میخواستی به این دختر بگی؟!
چانیول نگاه کرد بهم: میریام، این دفترچه مال جد پدریه توئه، اون یه جادوگر بوده. جادوگر بودن توی یه خانواده ارثیه و همین دلیل تمام اتفاقات عجیبیه که برای تو و خانواده ت میوفته. اما جد تو با گذاشتن تمام نیروش روی یه نفرین این روند رو متوقف کرده.
-چی؟ نفرین؟!
-همون نفرینی که به مردم اینجا حاکمه، یه نفرین ابدی.. نفرینی که باعث میشه تمام پسرای هم سن عشقش کشته بشن..
سرمو تکون دادم: هی هی  صبر کن.. پسرای هم سن عشقش؟!

رئیس پلیس سرشو روی میز کوبید و کلافگی به چاینیول نگاه کرد : اینارو به منم گفتی.. این دخترم چیزی نمیفهمه.. چراعتراف نمیکنی ؟؟
چانیول ادامه داد: پسری بود که اون عاشقش بوده، پارک ته یانگ. مردم این شهر اون رو به جرم جادوگیری دستگیر میکنن و روز 28 ژانویه زنده زنده می سوزنن. جد تو برای انتقام ازونا یه نفرین میسازه.
نفرینی که باعث میشه هر پسری به سن ته یانگ که نزدیک خونه ش میشه کشته بشه. همین نفرین باعث شده که سهون اونطوری..
-اما.. چرا فقط تو.. ؟!
-ته یانگ جد منه، خون مشترک باعث شده که من بتونم این کارارو انجام بدم!
-اگه اون جد توئه پس ..
-ته یانگ هیچ وقت از علاقه ی اون دختر نسبت به خودش خبر نداشته، اون حتی اون زمان ازدواج کرده بوده و بچه داشته!!
رئیس پلیس گفت: خونی که تو صحنه ی جرم پیدا شده دقیقا با خون چانیول مطابقت داره ، ولی هیچ جای زخمی روی بدنش نیست، حتی هیچ اثر دیگه از حضورش تو صحنه ی جرم!!
-معلومه که نیست.. چون اون خون من نیست، خون جد منه پارک ته یانگ!!
-چطور ممکنه خون جد تو بعد از 700 سال توی صحنه ی جرم پیدا بشه ها؟؟ اونم با این همه تطابق با مال تو؟!
-اون جادوگر باعث میشه این اتفاق بیوفته.. بعد از هر قتل، رد تازه ای از خون ته یانگ اونجا میذاره تا نشون بده اون برای چی مرده!!
رئیس پلیس خندید: فکر میکنی من حرفاتو درمورد جادوگر و این چیزا باور میکنم؟!
-ولی نمیتونید دلیل دیگه ای برای مرگ سهون پیدا کنین .. مگه نه؟ برای همین میخواین من اعتراف کنم که اونو کشتم. در حالی که هیچ جای زخمی روی بدنم نیست.. خودتونم خوب می دونید فقط از زخم عمیق اون همه خون بیرون میاد!!
گفتم: من و چانیول تمام مدت پیش هم بودیم!
رئیس پلیس رو به چانیول کرد : به هر حال ما نمیتونیم اونو با این مدارک اینجا نگه داریم، ولی تحت مراقبت هستی!! درسته که باور حرفات سخته ولی .. منم امیدوارم حقیقت داشته باشن. این خیلی بهتر از وجود قاتلی این چنین حرفه ای توی شهره!!


کنار چانیول روبروی خونه ایستاده بودم.
خندید: فکر میکنم باید به همه بگیم تا میتونن ازین خونه فاصله بگیرن. هیچ وقت فکر نمیکردم منم جزء اون دسته ای باشم که به نفرین اینجا اعتقاد دارن!!
-منم هیچ وقت فکر نمیکردم  جادوگری باشم که قدرتم ازم گرفته شده باشه!!
-بهتره وسیله هاتوجمع کنی به پدرو مادرت بگی اصلا نیان اینجا!
-فکر نمیکنم خودمم بتونم بیشتر بمونم، زیر نگاهای صدها آدمی که منو مقصر مرگ سهون میدونن!
-دیگه هیچ وقت اینجا نمیای؟!
-شاید بعد از گذشت چندین سال.. ولی تو قول بده که میای سئول دیدنم!
سرشو تکون داد و لبخند زد: حتما!!

پایان



کچل شه الهی هرکی بخونه و نظر نده!! آمیـــــن!






طبقه بندی: Fiction، One Shot،
[ جمعه 10 مرداد 1393 ] [ 12:24 ب.ظ ] [ UTab_WanG ]
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :