تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر




سلام بار دوم امروز!
قسمت دهم رویا و دو قسمت دیگه فقط مونده ازش!!

این قسمت رو رمز نذاشتم، ولی قسمت بعد صددرصد رمز داره!!


هعیی.. این قسمت .. بیچاره بک! خب من باز حرفم نمیادش اصلا!
برید بخونید!!





چقدر صورت بک هیون اینجا..
کیمی بیا بغلش کن... کجایی... T____T







Dream – 10



آنا:

دوباره اون تیکه کاغذ آبی کوچیک رو توی ذهنم آوردم، این جمله ای که اونجا نوشته شده بود :
When you finally let go of the past, something better comes along

نمیدونستم کی اینو برام فرستاده، اما همون روزی که به دستم رسید تصمیم گرفتم گذشته م رو کنار بذارم. به هر حال فکر کردن به زمانی که دیگه برنمیگرده هیچ فایده ای نداشت. من هنوز اول راه بودم، حتی 20 سال هم نداشتم. فرصت زیادی برام باقی مونده بود، پس اون قسمت بهتر راه که قرار بود بعد از اینکه گذشته رو رها کردم سر راهم قرار بگیره هنوز وقت زیادی داشت!
لبخندی روی لبم نشست، چرا حس میکردم همین الانم دارمش؟!  درست وقتی که این پاکت به دستم رسید اون روبروم ظاهر شد. لبخندش که شادی به قلبم آورد و اون صدایی آرامش بخشی که باعث شد بلرزه..
برای اولین بار حس کردم قلبم رها شده، از اون مرداب تاریکی که زمان زیادی رو گرفتارش بود. حس کردم میتونم خیلی بیشتر زندگی کنم، خیلی شادتر .. و همه ی اینا فقط به خاطر اون بود، چانیول!
-پس فردا برمیگردین؟!
-اوهوم. چندتا اجرا هم توی ژاپن هست و چندتا مصاحبه.. وقت برگردیم مثه جنازه شدیم!
آروم سرشو تکون داد و نگاهشو که تا اون لحظه هم به من نبود ازم دورتر کرد، به پرنده ی کوچیکی که با فاصله ی کمی از ما مشغول  نوک زدن به زمین بودن نگاه میکرد!
ناامیدانه سرتکون دادم و بلند شدم از روی نیمکت. لبه های بافت بلندمو به هم نزدیک کردم و دکمه هاشو بستم.
-چرا نمیری تو؟ هوا سرده.. هنوزم نگاهم نمیکرد.
-میخوام برگردم خوابگاه و یکم استراحت کنم، باید برای فردا انرژی داشته باشم. ممنون به خاطر پذیراییتون!
بلند شد و روبروم ایستاد: نمیخوای از بقیه بچه ها خدافظی کنی!
بالاخره داشت نگاهم میکرد. لبخند زدم: تو از طرف من اینکارو بکن. ممنون بازم!
دوباره نگاهش رو ازم گرفت، حالت چهره ش عوض شد بود: چیزی داخل جا نذاشتی؟!
-نه چیزی نذاشتم ، چانیول آآ ؟!
سرشو بالا آورد: همم؟!
-نمیخوای چیزی بهم بگی؟؟
دستاشو فرو کرد تو جیب سوئیشرتش.  نگاه سردش گره خورد به چشمام: نه، چطور مگه؟!
سرمو پایین انداختم: هیچی فقط حس کردم که.. هیچی!
-راستش من..
با کنجکاوی نگاهش کردم، بالاخره میخوای حرف بزنی پارک چانیول یا نه؟ میخوای برام روشن کنی حسیو که هنوز خودمم نمیدونم چیه ؟؟
-راستش یه چیزی هست که باید بهت بگم!
قبل از اینکه چیزی بگم ادامه داد: وقتی برگشتی، مطمئن باش وقتی از ژاپن برگشتی بهت میگم، اولین حرفیه که میزنم بهت!!
آروم سرمو تکون دادم. کلاهمو پایین تر کشیدم و شال گردنو پیچیدم دور صورت و گردنم. احتیاج داشتم کمی قدم بزنم. از خوابگاهشون رفتم بیرون.. کم کم برف شروع به باریدن کرد.
قلبت، مخفی شده برای همین نمیتونم حسی رو که درونش داره به وضوح ببینم. تو قایمش کردی، بین نگاها و حرفای سردت.. با اینکه نزدیکی بهم، هر روز باهام حرف میزنی و از اون لبخندای شادی آورت بهم هدیه میدی اما من اگه نتونم حس واقعیت رو پیداش کنم، چطور میخوام اونطوری که باید بشناسمت؟ چرا فقط میخندی؟ تو این حسی که دارم بهش فکر میکنم رو داری نه؟ مخفیش کردی تا نتونم بفهمم، نکنه میترسی؟ شاید نمیخوای من درگیر این احساسات بشم و کارمو  با جدیت انجام بدم. اما نمیدونی، با اینکه حست رو پنهان کردی، من هر دقیقه دارم بهش فکر میکنم.. به احساسی که حتی اطمینان ندارم از وجودش!
منم مثل خودت تظاهر به ندونستن میکنم ولی حقیقت اینه که بهتر از خودت دارم احساساتت رو پیدا میکنم، بهتر از خودت میفهممشون.. شاید تو بی تجریه باشی، اما من هم عشق دو طرفه رو داشتم هم شکست رو، میفهمم   اون حسی رو که سعی میکنی مخفی کنی.  توی اعماق قلبت یه عشق ترسو نسبت به من مخفی شده.. نمیفهمم چرا میترسی از بیانش.. این  دیوونم میکنه، گاهی هم  به خنده م میندازه.  درد آوره؟  یا ترسناک ؟
 سخته که  درباره ش حرف بزنی؟ حس میکنم مثل بچه ها داری باهام  قایم موشک بازی میکنی، میخوای اونقدر دنبال بگردم تا خودم پیداش کنم؟؟ من پیدات کردم پارک چانیول پس بهتره سرتو از زیر پتوها بیاری بیرون!!
 نگاهم به یه دختر و پسری با لباس مدرسه افتاد، دست تو دست هم زیر بارش ملایم برف راه میرفتن.. لبخند زدم، هیچ چیز قشنگ تر از این نیست که دست عشقتو بگیری بدون هیچ دغدغه و ترسی کنارش قدم بزنی، بدون اینکه لازم باشه نقاب بزنی و حواست به اطراف باشه.. فقط یه بار تونستم این حس رو تجربه کنم، زمستون 3 سال قبل، کنار سهون!
به قلبم حس نا امیدی چنگ انداخت و اشکام بی اختیار روی گونه هام چکیدن .. چرا احساسم اینجوریه؟ چرا سر در گم شدم ؟؟ وقتی تنهام، وقتی خاطرات گذشته به ذهنم هجوم میاره هیجان زده میشم. اما من تصمیم گرفتم که همشو کنار بزنم. اون برگی از دفتر خاطراتم رو که مربوط به سهون میشد رد کنم و دیگه هم سراغش نرم.. از حالا به بعد  وقتی تنهام باید عاشق تر بشم، باید فقط به تو فکر کنم تا با گذر زمان این عشق بزرگ تر بشه. اما تو، ناخودآگاه میخندم ، جوری فرار میکنی انگار میخوان گیرت بندازن میخوای همینجوری به  قایم شدن ادامه بدی ؟
پارک چانیول! مثل یه مرد بیا جلو و حرفتو بزن،  بگو که عاشقمــــــــــــی..
امروز هم اشکهام فرو ریختن، از اون همه زخم حالا تنها یه لکه روی قلب من جا مونده، اینو میدونستی؟ بدون اینکه بفهمی قلب شکسته منو عاشق خودت کردی و زخماشو التیام دادی. حال چرا اصلا به روی خودت نمیاری؟؟   من میخوام عاشـــــــــــــق باشم، میخوام این حسو با تو داشته باشم..

*************************************
 
چانیول:

همین که از در بیرون رفت با کف دست ضربه ی محکمی به پیشونیم زدم: یعنی خاک چانیول.. یه اعتراف خشک و خالی بود فقط ها ؟؟!
ولی تهش حرف خوبی زدم! مثل این فیلما شدش، وقتی برگرده بهش میگم!!
حالا وقتی برگرده میخوام چه کاره خاصی کنم مثلا ؟؟ این همه رومانتیک بازی شد اصلا هیچ برنامه ی خاصی هم ندارم.  باید با تائو مشورت کنم، اون هیچی نباشه حداقل رومانتیک ترین فرده گروهه، دخترونه م هست میدونه از چی خوشش میاد آنا! بله، برم باهاش مشورت کنم!!
مثل همیشه داشتم بلند بلند فکر میکردم و بک هیون هم پشت پنجره ی اتاقش نشسته بود و با نیشخند خیره شده بود بهم: هی پارک چانیول، منم میتونم بهت کمک کنما!!
خندیدم و رفتم داخل خوابگاه. میخواستم به اتاق مشترکم با بک هیون برم که اون خودش بالای پله ها ظاهر شد. چندتاشو به صورت طبیعی پایین اومد و در ادامه از همونجا خودشو پرت کرد تو بغلم، خوشش میومد خودشو از بالا ها پرت کنه تو بغل من، همیشه کارش همین بود!
آروم زدم تو سرش: خجالت بکش، مرد متاهل مثل بچه های 3 ساله رفتار میکنی!
صاف ایستاد و چشماشو ریز کرد: یاا پارک چانیول زبونت دراز شده ها .. اولا با هیونگت درست حرف بزن، دوما هنوز متاهل نشدم!!
سرشو پایین انداخت تا لپای گل انداختشو نبینم. دنبال خودم کشیدمش و نشستیم کنار هم.  
-خب جناب بیون بک هیون هنوز متاهل نشده، بشین توضیح بده چه طوری باید اعتراف کنم، همم؟؟
آروم سرفه کرد و یه پاشو روی اون یکی انداخت: خب، توجه کن که..   یهو ساکت شد، با حالت گنگی به روبروش نگاه میکرد : سهون ..
نگاهمو بردم به اون سمت. سهون همونطور که گوشیشو توی دستش نگه داشته بود با چشمای خیس از اشک نگاه میکرد به ما.
بک هیون بلند شد و رفت به طرفش: هی.. چی شده؟!
سهون سرشو انداخت پایین: هی..هیونگ.. ..
رفتم جلو: سهون چی شده؟!
-آرا..
صورت بک هیون درهم کشیده شد: آرا؟ آرا چی؟!
سهون هیچی نگفت، فقط قطره اشکی از گوشه ی چشمش بیرون چکید. بک هیون شونه ش رو گرفت و تکونش داد: ده  حرف بزن عوضی..آرا چی شده؟!
سهون با چهره ی ترسیده و چشمایی که حالا از هردوش اشک روون بود گفت: اون تصادف کرده، حالش..خوب نیست..
بک هیون یه قدم به عقب برداشت و ناباورانه به سهون نگاه کرد: چی داری میگی؟!
صدای سوهو رو از پشت سرم شنیدم: چی شده؟! سهون؟!
سهون با قیافه ی بی حالتی نگاهش کرد. کای درست پشت سر سوهو ظاهر شد:چی شده؟!
آب دهنمو قروت دادم و آروم گفتم: مثل اینکه آرا تصادف کرده!
سوهو : چی؟ شما چطور فهمیدین؟!!
قبل از اینکه کسی فرصت کنه  و جواب سوهو رو بده بک هیون گفت: من باید مطمئن شم .. باید برم ببینمش..من باید..
همینطور به طرف در رفت اما سوهو جلوشو گرفت: کجا میخوای بری؟!!
-مگه نشنیدی؟؟ اون تصادف کرده.. میخوام برم..
-کجا میخوای بری ها؟؟ فکر کردی میتونی اینجوری بری؟ بعدم ما هنوز مطمئن نیستیم!
بک هیون به زور خودشو از بین دستای سوهو آزاد کرد و با داد گفت : برام مهم نیست.. من فقط باید برم و مطمئن بشم که اون حالش خوبه.. باید برم..
فریاد هاش کم کم به ناله تبدیل میشدن. به طرف در رفت اما بین راه تعادلشو از دست و با زانو روی زمین افتاد. کای سریع به طرفش رفت و گرفتش.
هنوز داشت ناله میکرد: من باید برم..
میخواست بلند بشه اما این بار بین بازوهای قوی کای گیر افتاده بود.
سوهو به طرف ما اومد: کی به شما خبر داد؟!
رو به سهون کردم.
سوهو : سهون؟ تو از کجا فهمیدی که اون تصادف کرده ها؟!
سهون با تردید دهنشو باز کرد تا حرفی بزنه. اما، قبل از اون کای گفت: یکی از دوستای قدیمی ما هم کلاسیشه!
بک هیون با التماس رو به سوهو گفت: هیونگ خواهش میکنم، من باید برم..
کای اونو محکم توی بغلش نگه داشته بود.  سوهو با کلافگی دستی به موهاش کشید: شماره ی پدرو مادر آرا رو داری؟! بهتره اول از اونا در این مورد سوال کنیم!
بک هیون سرشو تکون داد و گوشیشو درآورد: شماره پدرشو دارم!
سوهو گوشیو ازش گرفت. بقیه اعضا هم اونجا جمع شده بودن. بک هیون بلند شد و نزدیک به سوهو ایستاد. انگار این حرفای تردید آمیز سوهو یه روزنه ی امید برای دروغی بودن این خبر شده بود براش.
سوهو شماره رو گرفت و منتظر شد، هیچ کس هیچ حرفی نمیزد.
-الو؟! آقای یون؟!
-..
-من کیم جون میون هستم، لیدر اکسو.. به ما خبر دادن که..
-..
-بله.. کدوم بیمارستانه ؟!
با این حرف بک همون ناچیز امیدی رو هم که داشت از دست داد. کای بازوش رو گرفت.
سوهو تلفن رو قطع کرد: فقط من و بک هیون میریم. هیچ کس نباید خبردار بشه، فهمیدید؟!











طبقه بندی: Dream-The END،
[ جمعه 10 مرداد 1393 ] [ 05:58 ب.ظ ] [ UTab_WanG ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :