تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر





به به من باز اومدم!!
قسمت آخر!!
قرار بود من امشب خونه نباشم ولی هستم!!

کیمی متاسفم، نه میخواستم تکراری باشه نه خیلی بد باشه!!
امیدارم دوست داشته باشیش!!



دارم یه فیکشن مینویسم برا مهرسا. اگه تموم شد تا شب میذارمش!!
 اونی راستی اسم دختر دختر عمه م رو میخوان بذارن مهرسا! شهریور دنیا میاد!!



برید ادامهه...







Dream-12



چانیول:
گوشیو با فاصله از گوشم نگه داشتم: بله؟!
صدای فریاد سوهو از همون فاصله کاملا واضح شنیده میشد: کجایی تو ابلح؟!
با خونسردی خیلی آروم گفتم:ژاپن!
-با اجازه ی کی همچین غلطی کردی؟هاا؟!!
سعی کردم نگاه سررزنش آمیز اون خانم مسنی رو که با فاصله ی کمی ازم منتظر اتوبوس نشسته بود نادیده بگیرم:پارک چانیول!
چشمامو بستم و منتظر فریاد دیگه ای شدم. اما عوض فریاد صدای کشمکش و دعوا به گوش میرسید و سر آخر : خوبی هیونگ؟!؟
-کای؟! من که خوبم توچی؟!
-من خوبم.. آیی..خوب تلفنو نمی داد چیکار کنم تقصیر خودشه!!
-اون لیدرئه مثلا چی کارش کردی؟!
-اومدم خوب..آآآآآآ..
صدای خفه ی فریاد سوهو دوباره توی گوشم پیچید: کیم جونگیـــــــــن، از همین الان خودتو مرده فرض کن!!
قطع شد.
سر تکون دادم و گوشیو برگردوندم توی جیبم. نمی فهمیدم سوهو چرا هر دفعه اینقدر بهم گیر میده. هرکس بود بعد دوسال عادت میکرد میکرد دیگه! با دیدن اتوبوسی که از دور میومد لبخند زدم.

سرمو تکیه دادم به شیشه ی بغل اوتوبوس.
 داشتم از منظره ی برفی خیابون لذت میبردم که گوشیم دوباره زنگ خورد. این بار خودش بود. سرفه ای کردم تا صدام صاف بشه و مردونه تر از همیشه به نظر بیاد.
-بله؟!
-پارک چانیول کجا موندی تو آخه؟!!!
فکر میکنم صدای فریادشو کل اوتوبوس شنیدن. همون خانم مسن تو ایستگاه، درست روبروم نشسته بود. سری تکون داد و از پنجره به بیرون خیره شد.
آروم گفتم: تو اتوبوس!
-تو اتوبوس؟؟ من یک ساعته منتظر نشستم آخه.. دیر میشه زود باش!!
-آخه به اتوبوس که نمیتونم بگم تندتر بره!
غر زد: چانیوووول.. آخه اینجوری که دیر میرسیم!!
نگاهی به ساعتم کردم: اینجوری که تو گفتی هنوز دوساعت وقت داریم!!
-اوهوم..ولی دوساعت کم نیست؟!
-مگه قراره چیکار کنیم؟! من تا یه ربع دیگه می رسم آماده میشم میریم دیگه، غصه نخور به موقع می رسیم!!
قطع کردم و سرمو با شرمندگی تمام پایین انداختم. چرا اون زنه اینجوری نگاهم میکرد؟
قبل از اینکه زنگ بزنم در خود به خود باز شد.
رفتم تو. تقریبا یه قدم داخل خونه بودم که پرتش پر شتاب آنا به سمتم باعث شد چند قدم برم عقب. خیلی تلاش کردم نیوفتم و موفق هم شدم. دستامو دور کمرش حلقه کردم: سلام!!
بازوهاش محکم دور گردنم پیچیده شده بود. نفساش درست میخورد روی گوشم: سلام!!
-هی.. سعی کردم بذارمش پایین.
لبخند زد: دلم تنگ شده بود برات!
-همین هفته ای پیش اینجا بودما!!
لباشو غنچه کرد و با حالت معصومانه ای گفت: مگه تو دلت تنگ نشده بود؟؟
خندیدم و دوباره بغلش کردم: مگه میشه دلم برا فرشته م تنگ نشه!
-خیله خب حالا تو بشین خستگی بگیر، زیاد نه ها باید زود راه بیوفتی، من میرم ادامه ی لاک ناخونمو بزنم!!
رفت داخل اتاق و منم نشستم روی مبل و پاهامو دراز کردم. چقدر خسته بودم.
شروع کردم کشیدن تک تک اجزای بدنم. از انگشتای پا هم شروع کردم. کمر، دستا، گردن و..
-اامم..
با چشمای گرد زل زدم به زنی که جلوی در ایستاده بود. همونی بود که تو ایستگاه و اتوبوس بد بد نگاهم میکرد.
آنا از اتاق بیرون اومد: راستی یادم رفت.. عه.. برگشتی مامان؟!
رو بهم کردو لبخند زد: مامانم اومده از آمریکا!!

******************

بک هیون:

برای آخرین بار تو آینه به خودم نگاه کردم، کراواتم رو مرتب کردم: امروز باید بهتر از هروقت دیگه ای باشم!
-تو همیشه عالی بودی!!
خندیدم و از توی آینه نگاهش کردم: تو همیشه منو عالی می بینی!!
سرشو کج کرد و باعث شد موهای کوتاهش شونه ش رو بپوشنه: برای من تو بهترینی!
برگشتم و مستقیم نگاهش کردم: برای جشن دونفرمون آماده ای؟!
سرشو تکون داد: کجا قراره بریم؟!
چشمامو بستم و با تصور اون منظره لبخند زدم: خودت خوب میدونی. باز کردم چشمامو: میریم همونجا!
از اتاق رفتم بیرون. خوش بختانه هیچ کس تو خوابگاه نبود: شما واقعا میدونین کی نباید باشید اینجا. بهش چشمک زدم. با هم از خوابگاه بیرون رفتیم. نشستم پشت فرمون.
-خیلی خوب شد که گواهینامه مو گرفتم نه؟ ابرو ریزی بود نداشتم! خندیدم.
-کمربند یادت نره، چیزی برداشتی بخوری؟! راه زیاده..
-تو فکر میکنی این آدما خوردنی تو این خونه میذارن بمونه؟؟ وسط راه یه جا وامیستیم دیگه!!
سرشو تکون داد.
راه افتادم. پنجره ها رو باز گذاشتم. نه من از سرما شکایت داشتم نه اون. همیشه وقتی دستشو میگرفتم سرد بود، حس میکردم اگه اطرافش سرد باشه راحت تره.. اگرچه هیچ وقت از چیزی شکایت نمیکرد!
-بک هیون!
-همم؟؟
-بهت گفتم دیروز تو و محدثه عالی بودین؟!
سرمو تکون دادم و اخم کوچیکی کردم: نگفتی.. فکر میکردم بد بودم که چیزی نگفتی!!
-مگه میشه تو بدم باشی؟! ابروشو بالا انداخت و لباشو کج کرد:  البته گاهی هستی..
-هی..من تو چی بدم؟!
-تو قرار گذاشتن افتضاحی بیون بک هیون!
انگشتمو توی لپش فرو کردم: نکن.. من خیلی هم خوبم تو قرار گذاشتن، اون چانیوله که افتضاحه!!!
-اینکه تو قرار گذاشتن چه طوری ای رو من باید نظر بدم نه خودت! چانیول خیلی از تو بهتره فقط به بد کسی خورده!! ریز خندید.
-میخوای بگی من چون با خوب کسی قرار میذارم، خوبم؟!
-من نگفتم خوبی!
برگشتم به طرفش: یاا یون آرا!!
خندید : جلوتو بپا!!
نفسمو از روی حرص با صدای بلند بیرون دادم. دستشو روی اون دستم که دنده رو گرفته بود گذاشت. سرد بود، با هر تماسش تمام وجودم یخ میکرد!
-تو هیچ وقت قرار نیست گرم باشی؟!
کوتاه خندید: الان که خوبم، تو همیشه زیادی داغی!!
دستمو برگردوندم و انگشتامو بین انگشتای سفید و سردش قفل کردم: پس بذار گرمش کنم!
-میدونی که دوس دارم سرد باشم!
دستشو از توی دستم کشید بیرون.هیچ وقت نمیذاشت بیشتر از چند لحظه نگهش دارم. حس عجیبی داشتم.


وسط جاده بودیم. اطرافمون تماما پر از برف بود. خط خاکستری جاده مثل طنابی دور بدن سرد زمین به نظر میومد. آرا دستاشو به لبه ی پنجره تکیه داده بود. موهاش تو هوا تاب میخوردن.
دلم تنگ بود.
-بک هیون!! چقد دیگه راه مونده؟!
-زیاد نیست دیگه، یه ربع دیگه میرسیم تقریبا!!
-همم.. بک؟!
-لحنت عوض شد، چی میخوای بگی؟!
-به حرفای دیروزم.. فکر کردی؟ منتظرم جواب هستم، زیادم وقت نداریم!
سرمو تکون دادم: اوهوم، فکر کردم! جوابتم آماده ست. البته قبل از اینکه بگی هم آماده بود، منتظر بهونه بودم!
لبخند زد: خوبه!! پس این آخرین قراره؟؟
سرمو تکون دادم و لبخند زدم: آره.. این آخریشه!!
به وضوح میتونستم بغض صداشو حس کنم. تو این دو سال به هر سختی که بود کنارش موندم و سعی کردم خوشحالش کنم. درسته که لبخند میزد اما نه از ته دلش. حالا وقتش رسیده بود که همه ی این سختی ها از بین بره. وقتش رسیده بود بدون دغدغه زندگی کنیم!!
بالاخره رسیدیم.
اون بالا مه روشنی زیر تابش ملایم خورشید می درخشید. اینجا نزدیک آسمون بود.. از ماشین پیاده شدم و هوای صاف جاده ی کوهستانی رو وارد ریه هام کردم.
صدای باز شدن در ماشین رو شنیدم. سریع رفتم اون طرف : هی.. مراقب باش اینجا خطرناکه.
خواستم دستشو بگیرم اما اجازه نداد: من این جاده رو حفظم بک هیون!
عقب رفتم و سنگ ریزه ها رو از جلوی پاش کنار زدم: هردفعه با خودم اومدی اینجا، من همیشه مراقبت بودم!!
بلند شد و روبروم ایستاد: پس بذار این بار خودم باشم فقط. چون قراره ازین به بعد بدون تو بیام اینجا!!
جوری که نفهمه خندیدم: حق نداری بدون من بیای!!
از کنارم رد شد: میدونی که بهش احتیاج دارم. به این کوهستان، این جاده، این هوا.. به لمس حرکت ابرا نزدیک دستام!!
کنارش ایستادم : هیچ وقت فکر کردی ممکنه اینجا به اون قشنگی که برات گفتم نباشه؟؟
-چی؟!
-تو که ندیدیش، ممکنه کلی دروغ سرهم کرده باشم. مثلا من هیچ وقت راجع به این پرنده ی مرده ای که این جا افتاده بهت نمیگم. و البته از جلوی پات کنار میزنم تا لمسش نکنی.. حالا که من چشمای تو شدم فقط زیبایی ها رو میتونی ببینی!!
رفتم روبروش. موهاش رو دادم پشت گوشش و با دستام صورتشو قاب گرفتم: میخوام تو تا آخر عمرت فقط زیبایی ها رو میبینی! حتی با خودم فکر کردم که اینطوری بهترم هست.. خیلی چیزایی که من نمیخوام رو هم نمی بینی این به نفعمه!!
-بک هیون!
چشمای قشنگش به نقطه ی دور خیره بودن. صورتمو بهش نزدیک کردم تا مردمکاش متمرکز بشن.
یه دستمو پایین بردم و حلقه رو از جیب شلوارم بیرون آوردم.
-میخوام تا آخر عمرم چشمات باشم آرا! چشمایی که فقط زیبایی های دنیا رو نشونت میدن، چشمایی که لبخند به لبت میارن..
دستشو بالا آوردم و آروم حلقه رو توی انگشتش فرو کردم: باهام ازدواج کن!!







طبقه بندی: Dream-The END،
[ دوشنبه 13 مرداد 1393 ] [ 07:35 ب.ظ ] [ UTab_WanG ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :