تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر




نوشتمش!!
اینو قبلا تا نصفه سر کلاس ادبیات نوشته بودم!!
اونی مهرسا... دوسش داشته باش خب؟؟ نیگا دیگه نگو فیکشن آرتی!! خب؟!


خب برید ادامه. اگه خوندید نظر ندادید هم کچل میشین همین فردا!!










مهرسا:

روی میز کنار پنجره ی اتاقم نشستم. پاهامو بالا آوردم و زانوهامو تو بغلم گرفتم، پرده ی حریر رو کنار زدم و به ساختمونای بلند و سقف آسمون شکافته ی شهر خیره شدم.
بین این شلوغی و روشن و خاموش چراغای شهر، ستاره های آسمون گم شده بودن. اما از طبقه ی 34 یه آسمون خراش، خود این شهر یه آسمون دیگه بود.
نگاهمو از پنجره گرفتم و قطره ی اشکی رو که روی گونه م سر میخورد پاک کردم. لبخند تلخی روی لبم نشست..
من هنوزم اینجام، تو این اتاق. اتاق تاریک و بی روح و بزرگ من!
خیلی وقت بود که گوشه گوشه ی این اتاق پر شده بود از جای خالی تو .. !
از روی میز پایین اومدم، صدای برخورد پام به زمین باعث شد چراغا روشن بشن. دوباره چشمام خیس شدن.
نمیدونم به خاطر نور زیاد بود یا پنجره ای که لحظه لحظه بیشتر قلبم رو میفشرد.  با چشمای نیم باز و نیم بسته به طرف در حرکت کردم.
چند قدم بیشتر نرفته بودم که حس کردم دستی دور بازوم حلقه شد. فشار گرمی که از طرف اون انگشتای بلند به دستم وارد میشد حس غریب و آشنایی رو بهم منتقل میکرد.
باد ملایمی شروع به وزیدن کرد و موهای بلندم توی هوا به پرواز دراومدن، آرامش آشنایی همه ی وجودمو در بر گرفت. نفس عمیقی کشیدم و چشمامو کاملا باز کردم.
جاده ی ساحلی دم غروب به سرعت از زیر پام عبور میکرد. صدای خنده ی از سر شادی خودم تو گوشم پیچید. دستام دو طرف بدنم باز بودن و صدای باد و امواج دریا فضا رو پر کرده بود.
دود سیگار و صدای خنده ی تو. تلاشت برای رسوندن صدات بهم: مراقب باش نیوفتی!!
کنار جاده نگه داشتی و من بدون اینکه دروباز کنم از ماشین پریدم بیرون.دویدم به سمت نرده هایی که در تمام طول جاده کشیده شده بود و اونو از ساحل صخره ای جدا میکردن.
میخواستم بشینم روی نرده اما بلند تر از اون بود که راحت بتونم. دستاتو دور کمرم حلقه کردی و گذاشتیم بالا. روبروت نشسته بودم.
رد نگاهمون به چشمای همدیگه می رسید.  این تمام چیزی بود که من از زندگی میخواستم!
بتونم برای همیشه کنار تو باشم و نگاهمو به چشمای آرامش بخشت بدوزم.
اما سرنوشت اینو از من گرفت. تصویر تو در مقابل چشمام مثل خاکستر همراه باد به پرواز دراومد و از بین رفت.. صدای امواج و جاده ی ساحلی هم.
من دوباره توی این اتاق تنهام.. با یاد تو زندگی میکنم ..
اولین کسی بودی که پاتو تو این اتاق گذاشتی. البته اگه خدمتکارا رو در نظر نگیرم. اولین روزی که اومدی رو خوب یادمه. اصلا انتظارشو نداشتم. سرتو انداختی پایین و بدون اینکه اجازه بگیری اومدی تو!
-یااا کی به تو اجازه داده بیای تو ها؟!
شونه هاتو با بیخیالی بالا انداختی و در حالی که اطرافو بررسی میکردی گفتی: من از خدمت کارا پرسیدم گفتن تو اتاقتی!
نشستی رو تختم و عروسکی رو که هیچ کس جز من اجازه نداشت بهش دست بزنه تو بغلت گرفتی. از جام پریدم و با خشم از بغلت کشیدمش بیرون. اون عروسک تنها چیزی بود که بهم آرامش میداد.
چهره ی متعجبتو هنوز خوب یادمه: یاا وحشی.. مگه میخواستم بخورمش؟!
بعدا وقتی بهت گفتم اون عروسک تنها چیزیه که از مامانم مونده و به خاطر اینکه بغلش کردی، باعث شدی بوی همیشگیش از بین بره عذر خواهی کردی ازم.  منم لبخند زدم و گفتم: من دیگه به اون احتیاج ندارم. چون آرامشو یه جای دیگه پیدا کردم.
اولین باری که بهم اعتراف کردی هم تو همین اتاق بود.
وارد اتاق شدمو درو بهم زدم. آرزو میکردم همون لحظه بمیرم دیگه هیچ امیدی نداشتم برای زندگی. دیده بودمت وقتی اون دخترو اونقدر عاشقونه بغل گرفتی. همه ی آرامش و عشقی که کنار تو پیدا کرده بودم نابود شده بود.
دوباره بدون اجازه وارد اتاق شدی. با وجود تقلایی که میکردم منو تو بغلت گرفتی. اون آغوش حتی تو اون لحظه هم آرومم میکرد. این عشق به تو بود که بهم آرامش میداد با وجود یک طرفه بودنش.
وقتی با بغض عشق جدیدتو بهت تبریک گفتم زدی زیر خنده. اخم کردم، بغضم سنگین تر شد. چطور میتونستی وقتی با این حالم بهت تبریک میگم بخندی؟!
-میدونستی یه خواهر دارم که اسمش جی کیونگه؟؟ امروز با دوست پسرش بهم زد و خیلی ناراحت بود. رفتم پیشش تا مراقبش باشم و اتفاقا بغلشم کردم!!
با تعجب نگاهت کردم. گوشیتو درآوردی و عکسیو نشونم دادی: منو جی کیونگ. خیلی شبیه همیم نه؟!
دختر توی عکس همونی بود که اون روز بغلش کردی.
ناخودآگاه خندیدم. از فکرای خودم، از اون بغضی که حالا جاشو به خنده هایی داده بود که سعی میکردم برای ضایع نشدن جلوشون رو بگیرم.
-برای همین گریه میکردی؟ فکر میکردی اون دوست دخترمه؟!
سرمو پایین انداختم. دستتو زیر چونه م گذاشتی و وادارم کردی نگاهت کنم.
-میدونی من تا حالا عاشق نشدم. ولی یه دختری هست که حس میکنم .. مهرسا به نظرت من عاشقت شدم؟!
اولین بوسه مون هم تو همین اتاق بود. و اولین بار که..
صبح که چشمامو باز کردم با چشمای گرد خدمت کاری مواجه شدم که برای تمیز کردن اتاق اومده بود. بعدشم تقلای تو برای پوشوندن بدنت.
آخرین بار که دیدمت هم تو همین اتاق بود.
اگه اون شب نمیذاشتم بری، اگه مجبورت میکردم بمونی مثل خیلی از شبای دیگه.. اون اتفاق نمیوفتاد! تو به جای من هدف شلیک گلوله ها نمیشدی.
حالا من دارم تو این اتاق با یاد تو زندگی میکنم. حالا تنها آرزوم اینه که اونایی که میخواستن برای انتقام گرفتن از بابام منو بکشن برگردن و کارشون رو تموم کنن!







طبقه بندی: Fiction، One Shot،
[ دوشنبه 13 مرداد 1393 ] [ 08:48 ب.ظ ] [ UTab_WanG ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :