تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

سـلامم

من باز بعد قرنی برگشتم ..هرچند برا شوما که فرقی نداره نمیخونین که دازدانارو :|

اینم قسمت سوم فروبیدن پیشنهاد میکنم قبل از خوندن این یه سر به قسمتای قبل بزنید

بعله ..صوبتی ندارم دیگه برین بغونین

نظرم بزارید پـــلیززز =_= این دختره توی عکسم محدثه است..



برین ادامه.

Forbidden Love.ep3

محدثه :

بارونی سرمه ایی رنگم رو در اوردم و روی یکی از صندلی های نزدیک پیشخوان نشستم بارمن جوان به سمتم اومد با سر بهش اشاره کردم تا بره من اینجا نیومده بودم تا چیزی بخورم

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که حس کردم کسی کنارم نشست

_ : مثل همیشه درست سر وقت اومدی ..

سعی کردم قیافه ی جدی به خودم بگیرم به طرفش برگشتم و گفتم

محدثه : توهم درست مثل همیش دیر کردی ..برای چی گفتی بیام اینجا ؟

_ : دوسالی میشه که همو ندیدیم نمی خوای اول حـالمو بپرسی ؟

لیوان ابی که جلوی روم قرار داشت رو یه نفس سر کشیدم و با مکثی کوتاه جوابش رو دادم

محدثه : برام مهم نیست..فقط بگو چیکارم داری ؟

اه خفیفی کشید و از جیب کتش عکس نسبتا قدیمی رو بیرون اورد و جلوم گذاشت با کنجکاوی به عکس خیره شدم با کمی دقت میتونستی بفهمی اون عکس نسخه ی کوچک شده ی الن و سه هون بود که کنار مادر و پدرشون ایستاده بودن .

_ : این عکسو بده به الینا..

محدثه : برای چی باید اینکارو بکنم ؟ اون دلش نمی خواد دیگه با شماها ارتباطی داشته باشه..

_ : تو باید اینو بهش نشون بدی..اون باید بدونه که من برش میگردونم خونه هرچغدرم که وقت بگیره من برش میگردونم..کاری میکنم با پای خودش برگرده ...وقتی که دیگه اینجا چیزی برای موندن نداشته باشه مجبور میشه که برگرده..

محدثه : تـو..اون عکسارو برای الهه فرستادی نه ؟

_ : من باید دینمو یه جوری به کریس عدا کنم...اینجوری هم الن برمیگرده و من هم دیگه دینی نسبت به کریس ندارم..

ترس زیادی توی دلم به وجود اومد نمیدونستم باید چیکار کنم ..دلم می خواست یه جوری به الن کمک کنم..ولی هیچ نظری نداشتم چجوری..اصلا این ماجرا داستان من نبود من ناخواسته وارد شدم و حالا تا زانو گـیر کردم..

بدون توجه به چهره ی درهم من از روی صندلی بلند شد و بوسه ی ارومی به گونم زد و گفت

_ : شب بخیر..

سرش رو به نشونه خدافظی خم کرد و بدون هیچ درنگی ازم دور شد  .

______________

الـینا :

چانی لـئو رو بغل کرده بود و کنارم راه میرفت و اطراف خونه رو نشونم میداد حس خوبی به اینجا بودنم نداشتم از طرفی خوش حال بودم زندگی کردن کنار چـانیول اونم برای 1 هفته پشت سر هم برام مثل یه رویا میموند که توی این 2 نتونسته بودم به واقعیت تبدیلش کنم ولی از یه طرف دیگه این زندگی من نبود ..!

احساساتم در حال یه جنگ و کشمکش اساسی بودن و نگهداری از لـئو همه چیز رو بدتر میکرد

با به صدا در اومدن زنگ تلفن چانیول از افکارم بیرون اومدم نگاهی به صورت نگرانم انداخت و گفت :

_ : لـوهانه من باید برم شرکت تا الانم خیلی دیر کردم ..

با تردید لـئو رو به سمتم گرفت اروم دستامو از هم باز کردم و بغلش کردم لبخند کمرنگی به روم زد و به سرعت به طرف در حرکت کرد قبل از این که کامل از در خارج بشه به طرفم برگشت و گفت :

_ : الـن..مراقبش باش باشه ..؟

لبخند اطمینان بخشی به روش زدم هرچند خودم زیاد مطمئن نبودم بتونم اینکارو بکنم یا نه چند دقیقه بیشتر از رفتن چانیول نمیگذشت که صدای گریه ی لـئو بلند شد عذاب وجدان شدیدی داشتم دلم نمی خواست گریه کنه..

با سرعت به طرف اتاقش حرکت کردم و با دستم بیشتر عروسکایی که توی اتاق قرار داشت رو برداشتم و به طرف لئو که روی مبل نشسته بود حرکت کردم سعی کردم با صورتم شکلک بامزه در بیارم و مدام عروسکاشو توی هوا تکون میدادم اما اون فقط شدت گریه کردنش بیشتر و بیشتر میشد

کلافه شده بودم مبایلم رو برداشتم و شماره ی ایدا رو گرفتم اون حتما میدونستم که توی این موقعیت باید چه غلطی کنم.. !!

چند ثانیه ایی منتظر شدم تا جواب بده اما بر نمیداشت در اخر تصمیم گرفتم بیخیال بشم و خودم یه فکری به حال این وضع بکنم که صدای گرفتش توی گوشم پیچید

به کل گریه کردن لئو رو فراموش کردم و با نگرانی جوابش رو دادم

_: خوبی ایدا..؟

صدای هق هق گریش توی گوشم پیچید و منو نگران تر کرد پاک وضعیتی که توش گیر کرده بودم رو فراموش کردم

ایدا : ببین الـن من بعدا.. بهت..زنگ میزنم..الـ ـان باید برم ..

بوق متوالی تنها چیزی بود که بعد از اون  شنیدم اه عمیقی کشیدم و به سمت لئو که همچنان در حال گریه کردن بود برگشتم فعلا باید به این بچه میرسیدم نمی تونستم حواسمو با نگران بودن برای اون پرت کنم...

______________

فلش بـک 9 سال پیش :

ایـدا :

دستم رو به دیوار گرفتم تا نیوفتم..نمی تونستم چیزی که جلوی روم در حال اتفاق افتادن بود رو باور کنم هرچغدرم که سرم رو تکون میدادم اون تصویر محو نمیشد ..چـ ـرا ؟..

اشکام جلوی دیدم رو تار کرده بودن ولی من دلم می خواست هنوزم همونجوری به اون تصویر زل بزنم شاید همش یه خواب باشه

نگاهم روی صورتش ثابت شد زیاد خوش حال به نظر نمیرسید اما هنوزم اونجا ایستاده بود اون منو دیده بود که انقدر درمونده به همه چیز نگاه میکردم ولی بازم چیزی رو متوقف نکرد

چند قدم به عقب حرکت کردم دیگه اینجا چیزی وجود نداشت که به خاطرش صبر کنم اروم طول حیاط کلیسا رو طی میکردم دیگه هیچ حسی نداشتم..فقط دلم می خواست به زندگیم خاتمه بدم..انگـار دیگه چیزی برای جنگیدن وجود نداشت ..این زندگی نبود که من برای خودم می خواستم..

چرا کار به اینجا کشیده شد..

ناگهانی سرگیجه و حالت تهوع بهم غلبه کرد با سرعت کنار درخت بزرگی که درست در انتهای حیاط وجود داشت ایستادم و خیلی ناگهانی تمام محتویات معدم رو بالا اوردم هرچند چیز زیادی نبود توی این چند روز عملا هیچی نخورده بودم..

اروم دستم رو به سمت دلم دراز کردم..

چـرا هنوز یه چیز وجود داشت که باید براش میجنگیدم من نمی تونستم به این زودی بمیرم و تسلیم بشم..این بچه یاد اور تمام لحظات بد زندگیم بود ولی باید باقی میموند تا شاید یه روزی

یه روزی.. بتونم با اون از بک هیون انتقام بگیرم..

______________

الـهه :

لیوان قهوه رو توی دستم گرفتم تا شاید کمی از سرمای بدنم کاسته بشه یه بار دیگه به طرف لپ تابم حرکت کردم و برای بار هزارم دکمه ی پلی رو فشار دادم با دیدن هر صحنه صورتم در هم و در هم تر میشد

انگاری شخص قدرتمنی مدام قلبم رو توی دستاش فشار میداد با به صدا در امدن تلفن روی میز مجبور شدم نگاهم رو از اون فیلم گذایی بگیرم و تلفن رو جواب بدم

_ : عکسا و فیلم به دستت رسید ؟

چشمامو بستم و مشت محکمی روی میز کبوندم دلم نمی خواست لرزش صدامو حس کنه

الهه : تـو کی هستی..چـرا اینکارو میکنی..؟

_ : فـکر کن یه دوست ..یه دوست ارزشمند و بهتر از تمام اونایی که دور و اطرافت رو پر کردن..

الهه : ایـنا همش یه مشت دروغه..م..من باور نمیکنم..

صدای خنده ی کوتاهش توی گوشم پیچید و حالمو بیشتر خراب کرد

_ : هم تو و هم من میدونیم که همه ی اون چیزایی که دیدی از یه مشت دروغ بیشتره

الهه : این وسط چی به تو میرسه ..؟

_ : تو فکر کن یه چیز بزرگ.. فعلا حسابی از اینا لذت ببر..بعدا چیزای بیشتر خواهی دید..

تلفن رو با عصبانیت سر جاش کوبیدم و سرم رو بین هر دو دستم گرفتم..نمی تونم باور کنم...خدای من نمی تونم..

چطور ممکنه زندگیم در عرض چند ثانیه با دیدن چند تا عکس نیست و نابود بشه ؟؟!

سی دی رو از لپ تاب بیرون اوردم و به سمت کشوی لباسام حرکت کردم و سی دی رو اونجا مخفی کردم هیچکس نباید از این اتفاق بویی ببره..

هـیچکس..





طبقه بندی: Forbidden Love،
[ چهارشنبه 15 مرداد 1393 ] [ 05:55 ب.ظ ] [ K¡M¡ä ]
comment
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :