تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

سلام سلام

من بعد قرنی برگشتم با پارت دوم داستان " همیشه باش " !!

اینم پارت اول داستان :
Always Be





من پارت بعد عشق و نفرت و نصفشو نوشتم و به  زودی تکمیلش میکنم و راجب داستان "ویچ وان " بگم میدونم خیلییییییی وقته آپ نکردم و اینکه من خودم یبار دیگه خوندم از اول داستانو بعد دیدم خیلی در واقع ابتدایی نوشتمش ، خب البته میشه گفت اولین داستانم بود واسه همین اینطور شد  و اینکه من تصمیم گرفتم یه دور از اول ویرایش کنم یعنی یسری چیزا بهش اضافه کردم تا قابل قبول تر و جذاب تر بشه و یه تیکه هاییشو حذف کردم ولی موضوع اصلی داستان هیچ تغییری نکرده. داستان رو  که تا آخرش که نوشتم شروع به گزاشتنش می کنم . تا الان 8 قسمت ویرایش شده ، و به زودی تمومش میکنم .
امیدوارم از این ویچ  وان جدید خوشتون بیاد .
اگر فکر میکنید کارم اشتباهه بگید تا من همونو ادامه بدم چون شما خواننده ی داستانید و باید ازش لذت ببرید


خب بفرمایید ادامه !
امیدوارم خوشتون بیاد


Always Be ep2

 

x 6:30 PM x

تموم خریدهامونو دونه دونه از تو بسته هاش در آورده بودم و دور خودم چیده بودم و حالا بین همشون نشسته بودم و در حالی که داشتم شیر کاکایوئه دوست داشتنیمو میخوردم دونه دونه وراندازشون میکردم.

یکدفعه در باز شد و صدای لوهان قبل از خودش وارد اتاق شد .

-"رایــــا ... "

با تعجب به لوهان خیره شدم :"چی شده ؟؟ اتفاقی افتاده ؟ "

اومد جلو و دستمو گرفت و در همون حال که منو به سمت بیرون اتاق میکشید گفت :" وای باورت نمیشه کی رو دیدم ؟ "

-"کی رو ؟ "

-"یکی از بهترین دوستامو ؛ 4 سال پیش برای درس و اینا رفته بود کانادا و حالا برگشته .. و من هنوز باورم نمیشه اونو اینجــا ببینم "

لبخندی به پهنای صورتم زدم ،  مشخص بود خیلی خوشحاله  ... ولی خب امیدوارم اینن دوستش مسافرت دو نفرمونه خراب نکنه وگرنه من میدونم و اون .. از افکار شیطنت آمیز خودم خندم گرفته بود ، سرمو پایین بود و به کفشام زل زده بودم و در همون حال می خندیدم  که همون موقع صدایی رو شنیدم ...

صدایی که انگار هیچ وقت از یادم نمیرفت .. صدایی که هر شب روز آرزو میکردم که فراموش بشه ... !

-"اومدی لوهان ؟ "

لوهان با خوشحالی جواب داد :" آره ، میخواستم فرشته زندگیمو بهت معرفی کنم .. " به سمت من برگشت و گفت : " اینم رایا و تک ستاره ی قلب من  و ایشونم اوه سهون یکی از بهترین دوستای من "

حتی اگه یه درصدم فکر میکردم اشتباهه ، با شنیدن اسمش مطمئن شدم ، اون سهون بود . " اوه سهون " کابوس و رویای همیشگی من ...

زمزمه ی ناباورانشو حتی با وجود اینکه خیلی آروم بود شنیدم :"نــه .. ولی چطور ممکنه .. رایــا "

با یه لبخند تلخ سرمو بالا آوردم ، تو چشمای سرد و تیره اش خیره شدم .

لوهان متوجه جوی که به وجود اومده بود شده بود ، نگاه متعجبش بین من و سهون در حرکت بود .

-"شما .. شما دوتا همو میشناسید ؟ "

هه شناخت ؟؟ چطور ممکنه اونو نشناسم ؟ یه سنگدل بی احساس ، کسی که فقط و فقط به خودش اهمیت میده .

نمیدونستم انکار کنم که میشناسمش چون دیر یا زود لوهان خودش همه چی رو می فهمید .

آروم و تلخ به لوهان گفتم : "آره میشناسیم "

 و در حالی که  به سمت اتاقم برمیگشتم با همون لحن و لبخند تلخ خطاب به سهون  گفتم : "از دیدن دوبارت خوشحال شدم آقای اوه "

  ***

با عصبانیت وارد اتاق شد و در اتاق رو به هم  کوبید .

آشفته بود . نمیتونست حسشو توصیف کنه . نمیدونست باید چیکار کنه ، چی بگه .. لال شده بود .

چطور ممکن بود ؟ چطور ممکن بود  رایا اینجا باشه اونم تنها نه ، با لوهان .. کسی که بهترین و تنها دوستش بود .

چرا اون ؟ اونم وقتی که بعد 4 سال به کشورش برمیگرده باید  رایا اولین نفری باشه که میبینه .

رایایی که بعد 4 سال تغییر کرده بود .

چشم هایی که بهش خیره شده بود دیگه مثل گذشته پر از شور و شوق نبودند بلکه خالی بودند ، خالی و بی روح .

حرف رایا  مدام تو ذهنش تکرار میشد "از دیدن دوبارت خوشحال شدم اقای اوه "

این حرف تا اعماق وجودشو میسوزوند.

ولی مسبب همه ی اینا خودش بود .

فقط خودش.

اینا تاوان رفتارش بود .

تاوان سنگدلیش در برابر یه قلب پاک .

 

 

***

 هوا تاریک بود ، برف آروم آروم میومد . نگاهمو به آسمون نارنجی انداختمو زیر لب شروع به حرف زدن کردم .

"چرا الان ؟ چرا الان باید برگردی .. الانی که فراموشت کردم  ... الانی که بهترین پسر دنیا رو دارم .. چرا همیشه باید زندگیمو خراب کنی چرا ؟ "

-"رایا ؟ "

سریع سرمو برگردوندم ، لوهان بود  ..

سرمو انداختم پایین و گفتم :"ببخشید بیدارت کردم "

با دستش چونمو گرفت و سرمو اورد بالا ، انگشتشو گذاشت رو گونه ام و با صدای ارومی گفت :" گریه کردی ؟ کی اشک فرشته کوچولوی منو در اورده ؟"

اصلا متوجه اشکام نبودم . چرا ؟ چرا من باید بخاطر یه عوضی اشک بریزم ؟

دستامو دور کمر لوهان حلقه کردم و سرمو رو سینش گذاشتم و گفتم : "لو ... منو ببخش ... "

-"برای چی باید ببخشمت .. ؟ "

-"نمیدونم ... نمیدونم .. فقط حس میکنم باید بگم .. "

-"رایا ... بخاطر سهون ه نه ؟؟ بخاطر اونه که حالت اینجوری شده ... به من بگو رایا .. بگو چرا ؟ مگه اون کیه ؟ "

قطره اشکی از گوشه ی چشمام به بیرون قلطید .

با صدایی که پر از بغض ناشناخته بود گفتم : "اون برادر منه "

 




طبقه بندی: Always be،
[ شنبه 18 مرداد 1393 ] [ 03:32 ب.ظ ] [ XiaùEleN ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :