تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

هـلو جمیعا

اومدم با قسمت چهارم

حرف خاصی ندارم برین بغونین نظرم که نمیدین باز =_=

راستی از نظر خودم خیلی چرت شد :|

احتمالا من چهارشنبه میرم مسافرت دیگه نبودم ببخشید به بزرگیتون

اینم داستان خانواده من قسمت 1 تا 4 با یه سرور دیگه به در خواست فاطمه جون =_=

DOWNLOAD
 


برین ادامه.


Forbidden Love.Ep4

یـوتاب :

نگاهم بین پاکت سفید رنگ و صفحه ی تلویزیون در حال گردش بود نمیدونستم کار درستی کرده بودم یا نه اگه این پاکت دست ایدا میرسید همه چیزو زیرو رو میکرد اه..کاملا گیج شده بودم چیکار باید میکردم ؟ ... با شنیدن صدای درب پارکینگ پاکت رو از روی میز برداشتم و سعی کردم به تلویزیون گوش بدم تصویر ایدا که در حال گزارش فساد مالی بزرگ ترین شرکت وارداتی غذا ی کره بود جلو چشمم رژه میرفت این دختر اخر با این کاراش همه چیزش رو به باد میداد ..

_ : خبرنگار ایدا کیم هستم از اچ بی اس نیوز ..

پایان اخبار بعد از ظهر با باز شدن درب ورودی یکی شد به پیکر نسبتا عضلانی لوهان که لحظه لحظه نزدیک تر میشد خیره شدم بازم نقاب زن نمونه رو به صورتم زدم و با یه لبخند گشاد به سمتش حرکت کردم و کت قهوه ایی رنگش رو گرفتم

اما اون بی تفاوت به لبخند من سرش رو به سردی تکون داد و بدون توجه به من وارد اتاق خواب شد ...دیگه نمی تونستم تحمل کنم اون هر روز نسبت به من بی اعتنا تر میشد

پوزخند نصفه و نیمه ایی روی صورتم به وجود اومد حیف که هنوز بهت احتیاج داشتم لوهان وگرنه یک لحظه هم حاظر نبودم اینجا بمونم..

پاکت رو برداشتم و بار دیگه بهش خیره شدم حالا میدونستم که باید چیکار کنم این پاکت باید به دست ایدا میرسید تا بعد از اتمام کارها بتونیم هرسه از اینجا بریم..

کلید ماشین رو برداشتم و با سرعت از خونه بیرون زدم.

_____________

فـلش بک 9 سال پیش

مـهرسا :

سرم روی پای دی او بودم و سعی داشتم تمام حواسم رو به کتابی بدم که توی دستم بود دی او گه گداری سرش رو به طرفم خم میکرد و نظرم رو در مورد طراحی رو به اتمامش میپرسید چیزی نگذشته بود که هانا بدو بدو به از پله ها بالا اومد و گفت :

_ : بـچه ها کـریس برگشته بیاین پـایین کارمون داره

هردو به هم نگاه کوتاهی  انداختیم بازگشت کریس به این معنا بود که باید از هم دور میموندیم پله های مارپیچی اون تماشاخونه ی قدیمی که حالا خونه ی دوم همه ی ما به حساب میومد  رو یک به یک پایین اومدیم تا این که به سالن اصلی رسیدیم کریس روی یکی از صندلی ها نشسته بود و دختر جوونی که به نظر بیهوش میرسید هم کنارش دراز کشیده بود

توی چهره ی هممون سوال بزرگ و صدالبته نگرانی فراوونی موج میزد  بک هیون که از همه بزرگت تر بود و یه جورایی برادر کریس به حساب میومد سوالی که هممون داشتیم رو مطرح کرد

_ : این دختره کیه ؟

کریس بابیخیالی سرش رو تکون داد و گفت

کریس : خیابان پشتی پیداش کردم از خونه فرار کرده ..از حالا به بعد پیش ما زندگی میکنه

طاقت نیوردم و پرسیدم

_ : یعنی اونم الان جزئی از گـروهه ؟

کریس بازم سرش رو تکون داد و با نگاه نافظش بهم خیره شد

کریس : تو مشکلی داری مهرسا ؟

 سرم رو پایین انداختم جرعت اینو نداشتم تا چیزی بگم اون از سکوتم استفاده کرد و بی توجه به همه ی ما پشت پرده ها غیبش زد

به محض رفتن کریس دی او به سمت بک هیون حرکت کرد و گفت

دی او : اون قول داد فعلا کاری انجام نمیدیم نه حالا که پلیسا انقدر دنبالمونن ..این کارش چه معنی میده ؟؟ تو چیزی نمیدونستی ؟؟؟

_ : منم مثل شما چیزی نمیدونم..باهاش حرف میزنم ولی یادتون باشه اون اربابه ..


_____________

الـینا :

توی اتاق خواب بزرگی که متعلق به الهه و چانیول بود سرک میکشیدم این یه هفته ی دوست داشتنی به سرعت گذشته بود و از فردا من باز هم تنهاتر از همیشه مجبور بودم زندگیمو ادامه بدم

کشوی سفید رنگ میز رو باز کردم البوم های کوچیک و بزرگی توش خودنمایی میکرد با کنجکاوی بزرگ ترین البوم رو از کشو بیرون اوردم و روی تخت نشستم

با ورق زدن هر صفحه حس حسادت بیشتری پیدا میکردم زندگی الهه از اولشم بی نقص و عالی بود چیزی که من تمام طول زندگیم ارزوشو داشتم یه زندگی اروم ..بی دردسر بدون این که مجبور باشم یه روز از خونه فرار کنم..

الهه تمام مدت تمام اون چیزایی رو که می خواستم رو در اختیار داشته..

حتی حـالا..

نگاهم روی یکی از عکس ها متوقف شد عکس کم و بیش قدیمی از الهه و پسر قد بلندی که با صمیمیت کنارش ایستاده بود با ناباوری دستم رو دراز کردم و عکس رو از البوم بیرون اوردم و پشتش رو نگاه کردم..

روز فارغ التحصیلی دبیرستان

من و کـریس اوپـا


کریس با الهه چه نسبتی داشت ؟ نکنه الهه اون خواهری بود که کریس همیشه ازش حرف میزد ؟ دنیا ناگهانی روی سرم خراب شد چرا بین این همه ادم اون ؟..

من زندگی خواهر کسی رو خراب کردم که یه روز خیلی ناگهانی منو پیدا کرد و به زندگی برم گردوند..

البوم رو سرجاش گذاشتم و با بدبختی اشکاری روی تخت نشستم ..

چرا هیچوقت هیچ چی درمورد من درست نبود ؟ ..همیشه ..هرجورم که شده این زندگی زورش رو به من نشون میداد ... 2 سال صبر کردم اما هیچی تغیر نکرد هیچی...

من به چه امیدی توی این اتاق نشستم و منتظرم ؟

با باز  شدن ناگهانی در و ورود چانیول به اتاق سعی کردم کمی قیافه ی داغونمو جمو جور کنم

_ : ام..خواستم بهت بگم الهه صبح زود میرسه..وصایلت رو جمع کردی.؟

حالم به اندازه ی کافی بد بود و حالا شنیدن این حرف از چانیول حالا داغون تر کرده بود بغض بدی داشتم و نمی تونستم بیشتر از این جلوشو بگیرم

دستم رو جلوی صورتم گرفتم و خیلی ناگهانی گریه کردم

_: الـن..؟

میتونستم حس کنم دستپاچه شده اما دیگه حتی برام مهم نبود اون چه حسی داره به طرفم اومد و شونه هامو توی دستش گرفت

_ : بـ..برای چی گریه میکنی ؟؟

الینا : خسـته شدم...

خسته بودم خیلی خیلی خسته دلم می خواست یه بارم که شده یه نفر به من توجه کنه فقط به من..

دستش رو از روی شونم برداشت و با قیافه ی جدی به صورتم زل زد

_ : یادت که نرفته این وضعیت فقط و فقط پیشنهاد خودت بود هنوزم دیر نشده میتونی بری..

با ناباوری به صورتش زل زدم..خودم میدونستم این من لعنتی بودم که این وضعیتو خواسته بودم نه اون و حالا دارم تاوان نابودی زندگی بقیه رو پس میدم اما چـرا هیچکس به این که من چه حسی داشتم توجهی نداشت ؟..چطور میتونست با بیرحمی به صورتم زل بزنه و اینارو بگه ؟..

به عقب هلش دادم و با سرعت از روی تخت بلند شدم و گفتم

الینا : من خودم خوب میدونم چیکار کردم لازم نیست هرلحظه اینو بکوبونی توی سرم...میدونم..حالا برو اگه اومدی اینارو بهم بگی برو بیرون وصایلمو جمع میکنم و برای همیشه گورمو گم میکنم..توهم میتونی بری به جهنم پارک چانیول ..

صورتش عجیب در هم بود به طرفم اومد و اروم منو به سمت خودش کشید و بغلم کرد

_ : مـعذرت می خوام..

گریم شدت گرفت صدامو کمی صاف کردم و گفتم:

الینا : توهم این وسط اندازه ی من مقصری ....همه ی تقصیرارو گردن من ننداز..

با ضربات ارومی که به پشتم میزد سعی داشت ارومم کنه

_: میدونم...

الینا : من فقط..دوست دارم..چیکار باید بکنم..؟

لبخند کمرنگی به روم زد و سرش رو به سمتم خم کرد و اروم و خیلی نرم بوسیدم ..بعضی وقتا چانیول با رفتارش اونقدر گیجم میکرد که نمیدونستم چیو باید باور کنم...

چیزی نگذشته بود که هردو اروم به تخت نزدیک میشدیم ...





طبقه بندی: Forbidden Love،
[ دوشنبه 20 مرداد 1393 ] [ 03:56 ب.ظ ] [ K¡M¡ä ]
comment
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :