تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر




سلام مجدد سر صبحی!!
داستان تولد کیمی رو آوردم که تو جشن بهش دادم!!
با حضور یوتائه!!

اگه اینو خوندید چه تو پست قبل چه اینجا نظر ندادین کچل میشین!!
تهدیدا منم جدی بگیرین..
یوتا فک فامیله جادوگر داره تو ژاپن!!





برید بخونید در ادومه!!







"به نام خدا"


یه روز خیلی گرم تابستونی بود!
دقیقا یکم از وسط تابستون به سمت پاییز  واسه همین هم حساسیت فصلی من به اوجش رسیده بود. هنوز ساعت 8 صبح بود برای همین روی تخت خوابیده و پتو رو تا روی سرم بالا کشیدم بودم. یه دستم بیرون بود تا هر 5 دقیقه به کمک پام موقعیت پتو رو عوض کنه و البته بالش رو هم بچرخونه!
کولر روشن بود و بادش مستقیم میخورد به تخت. از 6 صبح به خاطر گرفتگی بینی و ریزش اشک بی وقفه دوتا بسته دستمال کاغذی رو تموم کرده بودم. می دونستم اگه پاشم و کولر رو خاموش کنم یا حداقل زیر بادش نباشم بهتر میشم ولی هنوز خیلی خوابم میومد!!
پتو رو از روم زدم کنار و با پا پایین تخت مچاله کردمش. بالش رو چرخوندم و بینیم رو توش مخفی کردم اما فایده نداشت .. 6 تا عطسه پشت سر هم. از جعبه ی دستمال کاغذی دوتا بیرون کشیدم با یکیش بینیم و با اون یکی چشمام رو خشک کردم. چشمام اونقدر پف کرده بود که به زور باز نگهشون میداشتم. بالشم به خاطر چند ساعت اشک ریزی مداوم خیس شده بود و با عث میشد گردنم درد بگیره.
با درموندگی نشستم و نگاهی به قیافه ی خودم تو آینه روبروی تخت انداختم. خوش بختانه چون عینک نداشتم زیاد داغون به نظر نمی رسیدم. بینی رو بالا کشیدم و پاهام رو از تخت آویزون کردم...

Phone is calling, phone is calling all around all around pick it up now it could be fun, could be fun!! Now we are singing la la la la Merry Christmas, it’s very fun!! Merry Christmas, it's very fun... It's very fun, it's very fun ha ha ha...

اگه بخوام  اون لحظه رو توصیف کنم.. خب! روی زمین به شکم دراز کشیده بودم و سعی میکردم دستم رو به گوشیم که زیر تخت بود برسونم. یکمی تلاش بیشتر و موفق شدم. سر و دستم رو از زیر تخت کشیدم بیرون و برعکس حالت قبلی دراز کشیدم. بدون اینکه به اسم تماس گیرنده نگاه کنم، جواب دادم، چون چشمام باز نمیشد و نور گوشی هم اذیتشون میکرد.
-الو؟
صدام هم گرفته بود. کسی که پشت خط بود کمی مکث کرد و بعد با تردید گفت: من به بهار زنگ زدم آقا!!
-درد آقا .. بگو بک هیون خودمم صدام گرفته!
حالا که دقت میکردم صدام واقعا وحشتناک شده بود.
-اهه خودتی؟ چه بلایی سرت اومده؟ آها ببین تا 10 دقیقه دیگه اینجا باش کلی کار داریم. خدافظ!
قطع کرد.
بینیم رو کشیدم بالا و کمی فکر کردم. ده دقیقه دیگه؟ برم اونجا؟ کلی کار؟ یعنی چی؟؟ مگه من مستخدمشونم؟ اصن مگه زنش مرده که من برم زبونش لال؟! چند بار پلک زدم.. زنش؟! با کف دست کوبیدم رو پیشونیم: ای لعنت به حافظه ی کوتاه مدت!!
با یه حرکت خیلی شیک از حالت دراز کشیده به ایستاده دراومدم و تلپورت شدم تو دستشویی. نگاهی به خودم تو آینه انداختم. چشمام از نصفه کمتر باز میشد. چند بار آب سرد زدم به صورتم و بینیم رو تا جایی که میشد خالی کردم( چیه خب؟؟ حساسیت دارم و این کار نشانه ی پاکیزگی هم هستش!!).
اومدم بیرون و واستادم جلوی آینه. با شونه افتادم به جون موهام که دونه به دونه ش به هرشکل ممکن به بقیه گره زده بود خودشو!!
یکمی چیز میز هم زدم به صورتم ،به خصوص چشمام، تا انقدر داغون به نظر نیام. یه پیرهن صورتی بلند رو هم که مامانم میگفت شبیه کیسه ی برنجه پوشیدم و زدم بیرون!
تقریبا تا وسطای کوچه رفته بودم که یادم اومد بسته هایی که از دیشب آماده کردم رو برنداشتم با خودم.
 دوباره عین منگولا برگشتم و در کمال تعجب دیدم که گوشیم هم کنار تخت افتاده هنوز !!
لبخندی به قیافه ی مظلوم و بدبختم تو آینه زدم و دوتا شستم رو به سختی به خودم نشون دادم!!

************************

خم شدم و بسته ها رو جلوی در گذاشتم. سریع صاف ایستادم تا به محتوایات بینیم که به خاطر خم شدن داشتن خارج میشدن این اجازه رو ندم. سرم رو بالا گرفتم و زنگو زدمم.
صدای محدثه از داخل آیفون اومد: الو؟!
سرمو یه لحظه پایین آوردم تا صورتم رو ببینه و سریع دوباره گرفتم بالا.
-عه سلام اونی چه عجب!! بیا تو..
پوفی کردم و با سر بالا بسته ها رو برداشتم و رفتم داخل خونه. پایین پله ها ایستادم و داد زدم: یکی بیاد کمک دستم افتاد!!
چند لحظه به در بسته خیره شدم و همین که دوباره خواستم داد بزنم الن اومد بیرون و با تعجب نگاهم کرد.
-میذاشتی فردا میومدی!؟ بعدشم مگه اون شوهر ابلهت نیست که تو اومدی؟
همینطور که از پله ها پایین میومد گفت: سلام اونی! من فکر کردم خودشه اصن.. چرا صدات اینجوری شده؟!
-گرفته دیگه!
بسته ها رو همونجا گذاشتم و بدو از پله ها بالا رفتم. پریدم داخل خونه و به سمت بسته ی دستمال کاغذی حمله ور شدم. بینیم رو گرفتم و نشستم روی تنها مبل موجود: آخیش!!
خیره شده بودم به سقف و داشتم از خنکی هوا داخل خونه لذت میبردم که..
-هی از اینجا پاشو ما کار داریم!!
سرمو چرخوندم و نگاه چانیول کردم. چندتا دستمال کاغذی برداشتم و بلند شدم: چیکار میکنین؟!
سهون نردبون رو تکیه زد به دیوار: میخوایم سقفو تمیز کنیم اولش باید اینا رو از خونه ببریم بیرون.
-دقیقا چرا میخواین سقفو تمیز کنین؟!
سهون مبل تک نفره ای که من روش نشسته بودم بلند کرد و به طرف حیاط رفت.
چانیول : بک هیون گفته  قبل از تزیین، خونه رو برق بندازیم و این شامل سقفم میشه. بقیه بچه ها دارن بیرون فرشا و مبلا رو میشورن تو هم برو کمک!!
-الان دارن میشورن؟؟ تا شب خشک میشه؟!
-آره خوش بختانه امروز آفتاب خیلی داغه! تو هم زود برو کمک کن!!
-نه من نمیرم!
-چرا؟
- به هوا حساسیت دارم!
-عه خب پس بیا نردبون رو نگه دار تا من سقفو تمیز کنم!!
نردبون رو اون جایی که میخواست گذاشت و دو تا پله رفت بالا. دو طرفش رو محکم نگه داشتم و اون شروع کرد به طی کشیدن سقف!!
دو نفری مشغول تمیز کردن بودیم که یهو لوهان به شدت پرت شد داخل خونه. با عصبانیت به طرف در که حالا سهون داشت ازش داخل میومد برگشت و داد زد: هووی چته؟!
سهون با اخم به طرفش میومد : دو دیقه چشم منو دور دیدی؟؟ مگه نگفتم دست به سیاه و سفید نمیزنی هاا؟!
لوهان همونطور که عقب عقب میرفت: سهون من که کاری نمیکردم!! مگه آب گرفتن روی فرش کفی کار سختیه؟!
سهون همچنان داشت جلو میومد: دستات به آب کف بخوره خراب میشه!
لوهان مسیرش رو کج کرد تا به دیوار نخوره: سهون فقط شیلنگ آب دستم بود!!
سهون سریعتر رفت: دیشب قرار گذاشتیم به شرطی صبح بیایم اینجا که تو هیچ کاری نکنی!!
لوهان کنج دیوار گیر افتاده بود و دیگه نمیتونست عقب تر بره: نمیشه هیچ کار نکنم که!
سهون با فاصله ی کمی ازش ایستاد و گفت: وقتی میگم نه یعنی نه!
کم کم حس کردم گونه های لوهان داره رنگ میگیره و سهون هم بیش از اندازه ی طبیعی بهش نزدیک شده. بینیم رو بالا کشیدم و چشمام رو تا حد ممکن باز نگه داشتم تا هیچی رو از دست ندم!
نگاه لوهان صاف تو چشمای سهون بود و لباشون..
همه چیز تیره و تار شد!!
با تمام وجودم دست و پا میزدم و تلاش می کردم که دست اون غول رو از جلوی چشمام بردارم و اون صحنه ی تکرار نشدنی رو یه بارم که شده ببینم اما به اندازه ی قدش زور داشت!!
به عنوان آخرین تلاش دوتا از انگشتاش رو کشیدم تا زیر بینیم و محتوایاتش رو روشون خالی کردم!
دستش کنار رفت اما دیگه اونجا خبری از هونهان نبود.
-یاایاا یااا.. این چه کاری بود کردی؟!
برگشتم به طرفش و با عصبانیت گفتم: چرا نذاشتی ببینم؟!
-مگه این چیزا دیدن داره؟! از روی نردبون پرید پایین و به طرف آشپزخونه رفت.
آهی کشیدم و به اونجایی که قبلا هونهان بودن نگاه کردم: حیف شدا..
-یااااا پارک چانیول.. واسه چی دستتو تو هوا تاب میدی؟!
صدای داد کیونگ سو و مبین  بود که از آشپزخونه میومد. سریع خودمو به موقعیت رسوندم. چانیول دستشو زیر شیر آب گرفته بود.
رفتم کنار کیونگ سو و به ظرفای با محتویات صورتی، زرد، قرمز، قهوه ای و سفید که  روی میز بودن نگاه کردم!
-چه خبره؟!
مبین دستای آردیشو تو هوا نگه داشته بود: این احمق دستشو تو هوا تاب میداد نزدیک بود اون چیزای چسبیده بهش بریزه تو خمیر کیک!!
با ذوق به ظرفا نگا کردم: اینا خمیر کیکه؟ چه رنگارنگ!!
انگشتمو بردم به سمت ظرف با خمیر کاکائویی که حس کردم دارم با نگاهای کیونگ سو خورده میشم. عقب کشیدم و انگار که هیچی نشده به چانیول گفتم: بیا بریم طیتو بکش !!
چانیول دستشو با پارچه ای که روی میز بود خشک کرد و بعد از حسابی کتک زدن من با نگاه از آشپزخونه رفت بیرون!!
کیونگ سو : ببین به مهرسا بگو بیاد ژله ها رو بریزه تو ظرف دیر میشه !!
سرمو  تکون دادم و درحالی که به سختی نگاهم رو از ظرفای خمیر میگرفتم از آشپزخونه بیرون رفتم. داشتم با صدای گرفته خوشحال و شاد خندانم میخوندم و به سمت حیاط میرفتم.
بچه ها کل فرشا رو وسط حیاط پهن کرده بودن. تائو، نازی و سوهو  پاچه هاشونو زده بودن بالا و داشتن روی فرشای کفی راه میرفتن. پارمیدا و رکسی چرتکه فرش شویی دستشون بود و پشت سر اونا هی رو فرشا میکشیدن.
کای و ژیومین افتاده بودن به جون یکی از مبلا و دقیقا نمیدونم چیکارش میکردن!
تیلا و نسیم هم اون یه مبل دیگه رو داشتن میشستن!
لی، زهرا  و آیدا هم شیلنگ به دست هی آب میگرفتن همه چیو. اما بک هیون روی چارپایه ته حیاط نشسته بود و نظارت میکرد به کار اونا!
جلو رفتم و بی صدا پشت سر آیدا ایستادم. 4 تا انگشت  از هر طرف فرو کردم تو پهلوهاش. یهو صدای جیغش به هوا رفت. برگشت و شیلنگ آب رو مستقیم گرفت به طرف من!
به حالت پوکر از پشت قطرات آبی که با شدت به طرفم میومد بهش نگاه کردم. میتونستم ببینم که کای از شدت خنده روی زمین افتاده و بقیه بی حرکت به منظره ی زیبای ایجاد شده نگاه میکنن!!
پس از چندی آیدا به خودش اومد و شیلنگ رو گرفت پایین. نگاهی به لی و شیلنگ توی دستش کردم. لبخند کجی زدم. 20  دقیقه بعد همه موش آب کشیده شده بودیم و هر هر میخندیدیم به اوضاعمون!!
بک هیون موهای خیسشو از جلوی صورتش کنار زد و رفت روی چارپایه: خیلی خب زیادی خوش گذشت!! الان که کار آب کشیدن اینام تموم شد به نحوی!!
نگاهی به دوربر کرد: یک ساعتی استراحت میکنیم. بعد میریم سراغ کارای خونه بعدشم ناهار میخوریم تا اینا خشک شن!!
تائو که روی فرش خیس دراز کشیده بود دستاشو به طرف آسمون دراز کرد و صداهای نامفهومی ازش خارج شد.
نازی : چیه؟!
تائو: دارم خدارو شکر میکنم که این لیدر نشد!!
سقلمه به رکسی که کنارم نشسته بود زدم: مهرسا کو من اومدم دنبال اون؟!
-همم؟؟ اون تو خونه ست با الن و محدثه دارن شرشره درست میکنن!
بلند شدم و آب چکون رفتم داخل خونه. چانیول یه گوشه رو زمین دراز کشیده و طی هم کنارش افتاده بود. رفتم جلو، خم شدم و عمیقا به صورتش نگاه کردم. مثل اینکه خواب بود!
شونه شو تکون دادم: چانی.. چان!! یول... پارک چان یول.. پارک یول چان!!
-چته ؟؟ اح  خوابیده بودما!!
چشماش هنوز بسته بودن.
-مهرسا کو؟!
-مهرسا تو اتاق.. یهو چشماش تا تهش باز شد:  تو اتاق؟!!!!!!!!
سراسیمه بلند شد و و بدو رفت جلو یکی از اتاقا ایستاد و گوششو چسبوند به در. رفتم کنارش: چیه؟!
برگشت و تکیه زد به در: این همون اتاقیه که چند دقیقه پیش هونهان رفتن توش!
به زور جلو نیشخندمو گرفتم: اوا جدی؟!
خم شدم تا شاید از سوراخ قفل یه چیزایی بتونم ببینم!
-چیکار میکنی؟!
من خیلی معمولی: میخوام ببینم چیکار میکنن!!
-مطمئنا کاری نمیکنن چون مهرسا هم اون توئه!
صاف شدم و به قیافه ی دیدی حالتو گرفتمش نگاه کردم: مطمئنی؟!
-اوهوم من تنها کسیم که تمام مدت تو خونه بودم. مهرسا از اون یکی اتاق دراومد رفت تو این. چند دقیقه بعدشم هونهان رفتن.. در نتیجه الان سه تاشون اون توئن!!
-خب الان چیکار کنیم؟ من مهرسا رو کارش دارم .. باید بره ژله درست کنه!!
قیافه ی متفکری به خودش گرفت: میتونیم از کیونگ سو بخوایم بیاد داد بزنه که مهرسا کجایی بیا ژله هات خراب شد!!
-مغز متفکر عزیزم اگه قرار بود مهرسا به این سادگی دربیاد که تا الان اومده بود!
در همون لحظه صدای داد بلند لوهان از داخل اتاق شنیده شد.
خیلی جلوی خودمو گرفتم تا چیزی رو تصور نکنم. چانیول آب دهنشو قورت داد و گفت: ببین تو اونور واستا من درو باز میکنم!!
-تو این موقعیت میخوای باز کنی؟!
-چاره ی دیگه ای داریم؟ باید مهرسا رو نجات بدیم!
-اوهوم.. خب میخوای من صدا بزنم که خودشونو جمعو جور کنن؟!
-فرقی نمیکنه تو که صدات امروز شبیه کریس شده!
نفسمو با حرص بیرون دادمو گفتم: خیله خب پس تو صدا بزن من به پشت میرم تو !!
-باشه!
چانیول نفس عمیق کشید و دستگیره رو چرخوند: سهون ابله همیشه یادش میره قفل کنه درو.. خب دارم باز میکنم!!
با صدای قیژ آرومی در باز شد.
چانیول: من دارم میام تو.. !!
با باز شدن در چسبیده بهش رفتم داخل.. چشمام رو هم بسته بودم!!
سهون: اوا..چانیول هیونگ؟! این دیگه کیه؟!
مهرسا: بهار تویی؟!
چانیول با عصبانیت: چه غلطی میکنین؟!!

*******************************************

با صدای فریاد محدثه چشمامو باز کردم.
-الیییییییییی زنگ زد گفت تا نیم ساعت دیگه میرسن دم خونه!!
بک هیون: کیونگ سو اون کیک تموم نشد؟!
کیونگ سو: چرراااا
پاهای کیونگ سو رو میدیدم که از آشپزخونه میومد بیرون. کم کم همه دورش جمع شدن. بلند شدم و از بین جمعیت راه خودمو به سمت کیک باز کردم.. واااو عجب چیزی!!
کای: کیونگ سو دستت افتاد بده من اون کیکو!
دی او لبخند بی حالی زد و کیک گنده ی رنگارنگ رو داد دست کای!!
نگاهی به بچه ها انداختم. همشون آماده بودن. واای خدا فقط من هنوز لباسمو عوض نکردم!
سریع رفتم داخل اتاق و پیرهن سفید کوتاهمو که البته مامانم هم ازش خوشش میومد پوشیدم. خوشبختانه وضع چشمام از صبح خیلی بهتر شده بود.
 کارم تموم شده بود که لی وارد اتاق شد: بیا کیمی پشت دره!!
برای آخرین بار به خودم تو آینه نگاه کردمو رفتم بیرون. سهون و لوهان دونفری کیک رو نگه داشته بودن و ایستاده بودن پشت در.  دو طرف اونا نازی و تائو ازون کاغذ رنگی پاشا دستشون بود!
بقیه ی بچه ها هم  با لباسای قشنگ و صورتا و موهای قشنگ تر منتظر ورود کیمی به خونه بودن.
مهم تر از همه بک بود که خط چشمشو پررنگ تر از همیشه کشیده و دقیقا همونطوری که کیمی دوست داشت لباس پوشیده بود. کنار کیک رنگارنگ ایستاده و لبخند کیمی کشی هم روی لبش بود!!
سکوت خونه با صدای باز شدن در و فریاد از سر شادی نازی و تائو شکسته شده.. اما لبخند بکهیون با دیدن چشمای گریون کیمی روی لبش ماسید!!
کاغذ رنگی ها بالا سر کیمی ئه گریون پرواز میکردن و البته هیچ کس هیچ حرفی نمیزد!
چن پشت سر کیمی وارد خونه شد: اوه.. دیدی گفتم یادش نرفته! این بیچاره ها همه از صبح دارن اینجا  زحمت میکشن!!
الی پشت سر چن ظاهر شد: دیدی گفتیم؟! خیلی لوسی کیمی!!
اما نگاه کیمی روی خط چشمای بک هیون ثابت مونده بود. اون قیافه ی عبوث و چشمای خیسش با کاغذ رنگی هایی که رو موهاش فرود میومدن منظره ی کیوتی رو ایجاد کرده بود!
بک جلو رفت و بدن کوچیک کیمی رو توی بغلش گرفت: تولدت مبارک عشق من!
هونهان لبخند معنی داری بهم زدن و فاصله ی سراشون کم شد اما کریس بهشون اجازه نداد تا جلوی یه جمع مجرد کاری کنن!!

ژیومین صدای آهنگ رو بلند کرد. همه با هم ریختیم وسط خونه و مشغول رقصیدن شدیم!!
*********************
تا خرخره کیک خورده بودم. البته ژله های مهرسا رو هم نمیشد گذشت ازش !!
نشستم بغل کیمی: تولدت خیلی مبارک کیمک من!!!
مهرسا هم نشست اونطرف کیمی.
 یهو یک چیز خیلی مهمی یادم اومد: وااااییی کیمی نبودی یه چیزی دیدمم...!!
به مهرسا نیشخند زدم.
مهرسا: چیه میخوای ساخته های ذهن منحرف خودتو چانیولو واسش تعریف کنی؟!
کیمی پاهاشو جمع کرد و صاف نشست: چی شده زود بگین!
مهرسا: هیچی بابا اینا منحرفن. من با هونهان تو اتاق بودیم..
-منو چان هم پشت در بودیم!!
کیمی آب دهنشو قورت داد:خب؟!
با خنده گفتم: صدای داد لوهان هم از داخل اتاق میومد.. هونهان قبل از اینکه برن تو هم داشتن کارای خاک بر سری..
مهرسا خندید: نچ نچ نچ...
کیمی: وای خدا دایی  تو با اونا تو اتاق چیکار میکردی؟!
مهرسا: من از قبلش اون تو بودم.. اونا با چشم بسته اومدن!!
-خیله خب حالا بذارین من بگم چی دیدم!!
وقتی رفتم داخل اتاق اول چشمام بسته بود. هنوزم صدای ناله ی لوهان میومد ..!! چیزی که دیدم هضمش خیلی سخت بود.. لوهان با بالا تنه ی لخت روی شکم دراز کشیده بود. سرشو روی پای سهون بود و اونی مهرسا هم نشسته بود پشتش، داشت ماساژش میداد!!
کیمی هنگ با چشمای باز خیره شده بود بهم.
مهرسا: ای بابا بذار منم بگم حالا..
وقتی اون دوتا با چشم بسته در حال انجام کارای خاک بر سری اومدن تو اتاق .. پای لوهان گیر کرد به من که روی زمین نشسته بودمو داشتم کاغذ رنگی از زیر تخت میکشیدم بیرون. لوهان افتاد زمین و سهونم روش!!
کمر لوهان بیچاره خیلی درد گرفته بود واسه همین سهون مجبورم کرد ماساژش بدم.. تو که میدونی من خیلی خوب ماساژمیدم!!
این دوتا منحرفم فکرای بد کردن راجع به ما!!
سه تایی زدیم زیر خنده. اون صحنه مطمئنا یکی از فراموش نشدنی ترین اتفاقای اون روز بود.
صدای سوهو گوش همه رو کر کرد: میدونین ساعت چنده؟!
الن که سرشو رو پای زهرا گذاشته بود گفت: تقریبا دوازه و نیم!!
سوهو: خب مگه شماها بچه این؟! پاشین جمع کنین برین سر خونه زندگیتون!!
بک هیون بلند شد و کنار سوهو ایستاد: داره به نکته ی خیلی ظریفی اشاره میکنه بهتره برین همتون!!
چشمکی به کیمی زد که باعث شد لپاش سرخ بشه!
پاری خیلی خشک گفت: اگه ما همه هم بریم فایده ای نداره بکون!!
بک: یعنی چی؟
لی با نیشخند: هونهان تو اتاق خوابن!!









طبقه بندی: One Shot،
[ دوشنبه 27 مرداد 1393 ] [ 04:50 ق.ظ ] [ UTab_WanG ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :