تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

هـلو

بعد حدودا یه سال قسمت بعد اکلیپس چون این داستان برام مهم بود این همه طول کشید دیگه

لازم بود یه سری تغیرات توش به وجود بیاد


قسمت بعد داستانو رمز میزارم حــتما نظراتون واقعا افتضاحه :|



برین ادامه.


Eclipse.ep12

موقعیت : جنگل رامیا

زمان : 4 هفته قبل از کسوف

سـانی :

طبق عادت اون هفته ی اخیر به درخت بزرگ و تنومند تکیه دادم و به اطرافم خیره شدم کاری برای انجام دادن وجود نداشت فقط باید اونجا میبودم و از درخت محافظت میکردم حالا که تنها پری باقی مونده ی جنگل مرده بود موجودات تاریکی زیادی ازادانه همه جا حرکت مـیکردن

ولی نه محافظت از درخت برام مهم بود و نه اشباح سرگردان توی جنگل تنها چیزی که می خواستم انتقام گرفتن از پاپاژان بود دلم می خواست دردی رو که میکشم با شدت بیشتری براش تلافی کنم

به طرف دیوار نامرئی که دور تا دور درخت کشیده شده بود حرکت کردم دستامو مشت کردم و با شدت به سمت دیوار حرکتش دادم اما با حرکت ناگهانی کسی در پشت سرم به سرعت به عقب برگشتم

موجود سیاه پوشی با فاصله ی معینی از من ایستاده بود به خاطر شنل سیاه رنگش و کلاهی که تا روی دماغش پایین کشیده بودش نمیتونستم صورتش رو ببینم به راحتی از بین حصار اون دیوار نامرئی گذشت و در چند قدمیم متوقف شد

با ناباوری بهش نگاه میکردم طلسمی که پاپاژان روی این درخت گذاشته بود به شدت قدرت مند بود نمی تونستم باور کنم کسی به این راحتی طلسم رو شکسته باشه

سکوت ازاردهنده ایی که بینمون بود رو شکستم و گفتم

سانی : تـو کی هستی ؟

انگاری تمام صداهای اطرافمون خاموش شده بود نه دیگه خبری از اواز پرنده ها بود و نه از خش خش شاخه های درختا کلا شنلش رو کمی عقب زد و با صدای رسایی که تا مغز استخوانم نفوذ میکرد صحبت کرد

_ : دلـت می خواد از اینجا خـلاص بشی ؟؟

مصصمم بهش نگاه کردم و بدون هیچ درنگی جوابش رو دادم

سانی : با تمام وجود اینو می خوام ..

_ : کسی که این طلسم رو اجرا کرده حالا مرده و فقط کافیه تا نگهبان دیگه ایی جایگزین تو بشه و در نهایت تو ازادی ..

یک بار دیگه توی شک عمیقی فرورفتم پاپاژآن مرده بود تمام وجودم از شنیدن این خبر خوش حال شده بود اما دلم می خواست من کارش رو تموم کنم..

سانی : چـرا بهم کمک میکنی ؟؟

با این که صورتش کاملا معلوم نبود ولی میتونست پوزخند واظح کنار لبش رو ببینم

_: برای این که  توهم در اینده به من کمک میکنی..

بی اعتنا به صورت درهم رفته ی من شنل سیاه رنگش رو کمی کنار زد و بطری نسبتا کوچکی رو بیرون اورد طی اون سه سالی که کاراموز پاپاژان بودم به خوبی میدونستم که اون چیه اون بطری به دستور صاحبش روح افراد مرده رو جمع میکرد هر بطری ظرفیت داشتن یک روح رو داخلش تحمل میکرد در غیر این صورت میشکست

_ : بـرو کنار دختر جون..و گوشاتو محکم بگیر...

به حرفش عمل کردم چون میدونستم چی انتظارم رو میکشه وقتی با فاصله ی امنی از درخت رسیدم خیالم راحت شد و با سرعت گوشامو گرفتم چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که اون مرد درب چوبی بطری رو بدون هیچ درنگی برداشت به محض برداشت بطری جیغ بلند و گوشخراشی کل جنگل رو پرکرد

حالا من ازاد بودم تا هرجا که می خواستم برم...


…………………..



موقعیت : قلعه نوسفرا

زمان : 4 هفته قبل از کسوف

یوتاب :

نصفه شب بود ماه کامل از پنجره کوچک داخل اون سلول کوچیک کاملا معلوم بود در چند روز اخیر هر شب به کمک اون تاس های کنترل کننده سعی میکردم به قدرتم مسلط بشم نصفه شب تمرین میکردم تا هیچکدوم از نگهبانا متوجه ام نشن اما اون شب ماه کامل نگرانم کرده بود

درسته که دونگه تغیر شکل نمیداد و خطری تهدیدش نمیکرد اما درد زیادی میکشید اون الودگی ناگهانی باعث و بانی همه چیز بود نگران بودم و مدام طول اتاق رو قدم میزدم به خاطر حال پریشونم و مضطربم جرقه های ابی رنگی از نک انگشتام خارج میشد

حواسم کاملا پرت بود چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای زوزه ی ناگهانی گله ی بزرگ گرگی از جا پروندم شندین این صدا ها توی قصر پدر و توی یه همچین شب دردناکی عادی بود اما شنیدنش اونم توی قلعه ی خون اشاما ..

زوزه ها سه بار پشت سر هم ادامه داشت به لطف دونگه و اسرار خودم برای یادگیری میدونستم هر زوزه و تکرارش مربوط به چیه و چه معنی میده

سه زوزه ی پشت سر هم به معنی اماده باش کامل بود پرتاب جرقه ها از نک انگشتام بیشتر شده بود یاد حرفای پارمیدا افتادم بهم گفته بود به وقتش میتونم خودمو از اینجا نجات بدم یعنی الان باید اینکارو میکردم ؟ به این زودی تازه چند روز بیشتر از ملاقاتم با اون دوتا نمیگذشت

سربازای زیادی از جلوی سلولی که در اون اقامت داشتم میگذشتن زوزه ی گرگا اشفتشون کرده بود مثل روز روشن بود که دلیل اینجا اومدنشون دونگه بود اما حمله کردن به قلعه ی اصلی خون اشاما احمقانه بود کاملا احمقانه .. اونا دووم نمیاوردن ...نوسفراها همشون رو قتل عام میکردن...

دلم می خواست فرار کنم و کنار دونگه باشم از طرفی نگران نازنین بودم هیچ نظری نداشتم الان کجاست و چیکار میکنه اصلا زنده بود  ؟

در اخر تصمیم گرفتم هرجور که شده امشب شانسم رو امتحان کنم قبل از انجام هرکاری از جانب من دوباره زوزه ی گرگ ها به صدا در اومد

یه زوزه ی بلند و کش دار برام عجیب بود و معنیشو نمیفهمیدم..تاحالا همچین چیزی نشنیده بودم ممکن بود اون زوزه معانی زیادی بده ولی من امشب هرجور که شده باید از اینجا بیرون میرفتم..

چند قدم بلند از در دور شدم و نفس عمیقی کشیدم و دستم رو مستقیم به سمت در بلند کردم جرقه های ابی رنگ به سرعت از دستم بیرون اومدن و به در برخورد کردن در با صدای مهیبی به عقب پرت شد بدون هیچ مکثی از اون اتاقک تاریک خارج شدم و طول راهرو رو طی کردم نگاهبان های کمی اون اطراف حظور داشتن و این به نفعم بود جلوی درب اصلی با سه خون اشامه عصبانی روبرو شدم سعی کردم خونسرد باشم و یه بار دیگه به طرف هر سه نفرشون ساعقه های ابی رنگی رو پرتاب کردم هر سه به شدت به عقب پرت شدن

با سرعت حرکت میکردم و سعی میکردم توی چشم نباشم روی هر برج بلند داخل قلعه 3 محافظ وجود داشت ولی نه اثری از گرگینه ها بود و نه صدای زوزه هاشون

برای رسیدن به دروازه اصلی باید از حیاط بزرگ و طولانی عبور میکردم که ابدا جایی برای پنهان شدن نداشت و نمی تونست بدون دیده شدن توسط یکی از اون سه برج بزرگ ازش عبور کنم

اون حیاط تنها راه فرارم بود و مبایستی ازش عبور میکردم این اخرین شانسم بود یه بار دیگه نفس عمیقی کشیدم و با اخرین سرعتی که برام ممکن بود به طرف دروازه بزرگ و اهنی دویدم به محض بیرون اومدن از سایه ها محافظ های هر برج متوجه حرکتم شدن خوش بختانه هیچکدوم از اونا خون اشام نبودن و نمی تونستن با سرعت خودشون رو به من برسونن سرعتم رو بیشتر کردم و خودم رو به دروازه رسوندم با نزدیک شدن بهش و دیدن ابهتی که داشت کاملا ناامید شدم هیچ جوره نمی تونستم یه نفری اون دروازه رو باز کنم..

کاملا ناامید شده بودم که یه نفر از پشت کمرم رو چسبید و کاملا بلندم کرد خواستم جیغ بکشم که صدای دخترونه ی کنار گوشم منصرفم کرد

_ : هیشش.. من از اینجا میبرمت بیرون فقط ساکت باش..

چند لحظه بعد متوجه شدم که هر دومون در هوا شناور بودیم.. !

…………………..




ارتمیس :

موقعیت : دنیای مردگان 

زمان : متوقف شده

طبق روال چند روز اخیر کنار رودخونه ی ابی رنگی نشسته بودم لونا در حالی که تو هوا شناور بود به اطراف حرکت میکرد و با صدای بلندی میخندید

قبل از اومدنم به اینجا حس میکردم لونا با تمام وجود ازم متنفره اما اون درست مثل زمانی که باهم دوست بودیم باهام رفتار میکرد این رفتارش امیدوارم میکرد که لوهان هم ازم متنفر نیست روز قبل هرج و مرج زیادی این اطراف راه افتاده بود لونا میگفت اخرین پری جنگلم مرده

روی روال عادی ارواحی که اینجا زندگی میکردن تاثیری نمیذاشت و در نتیجه کس زیادی براش مهم نبود حالا دنیای ما رو چه خطراتی تهدید میکنه حالا که دیگه پری نبود اشباح شرور زیادی میتونستن ازادانه به کارای پلیدشون ادامه بدن

دیگه نمی خواستم اینجا بمونم من متعلق به اینجا نبودم..و باید برمیگشتم..ناگهان متوجه شدم خنده های لونا متوقف شده و در چند قدمیم ایستاده

_ : برای چی اینجوری نگاهم میکنی ؟ 

نیشخند کجی به روی صورتش به وجود اومد و گفت :

لونا : بالاخره بعد از این همه مدت به این فکر کردی که می خوای برگردی..میدونی چغدر منتظر بودم ؟

با ناباوری به صورتش نگاه کردم

_ : تـ..تو از کجا ..

حرفمو قطع کرد به طرفم اومد و در چند قدمیم ایستاد چند لحظه بعد گوی ابی رنگی که من رو به اینجا فرستاده بود مابینمون ظاهر شد لونا لبخند کمرنگی به روم زد و گفت :

لونا : دیگه وقتشه بری..بیش لوهان و توی قصر جادوگرا ظاهر میشی ...ارتی..اون هنوزم دوست داره

اشک سمجی از گوشه ی چشمم روی صورتم جاری شد این دختر با وجود این که بهش صدمه زده بودم هنوزم نقش یه دوست رو برام بازی میکرد...

_ : متاسفم لـونا..

نتونستم حرفم رو ادامه بدم و خیلی نگذشت که نور خیره کننده ی سفیدی همه جارو پر کرد..!




طبقه بندی: Eclipse،
[ چهارشنبه 12 شهریور 1393 ] [ 07:54 ب.ظ ] [ K¡M¡ä ]
comment
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :